نخجیرجوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نخجیرجوی . [ ن َ ] (نف مرکب ) نخجیرجو. شکارجوینده . که در طلب شکار است . که بجستجوی شکار است . شکارچی : مرا اسیر گرفته بتی گرفته اسیر شگفت نیست که نخجیرجوی شد نخجیر. منطقی . سوی مرز تورانْش بنهاد روی چو شیر دژآگاه نخجیرجوی . فردوسی . سوی تور شد شاه نخجیرجوی جهان دید یکسر پر از رنگ و بوی . فردوسی . به نخجیر کردن به دشت دغوی ابا باز و شیران نخجیرجوی . فردوسی . ◄ مجازاً، غنیمت طلب . (یادداشت مؤلف ).