نخجیر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نخجیر کردن . [ ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) صید. شکار کردن : همی کرد نخجیر تا شب ز کوه برآمد سبک بازگشت از گروه . فردوسی . همی کرد نخجیر و یادش نبود از آنکس که با او نبرد آزمود. فردوسی . به نخجیر کردن به دشت دغوی ابا باز و یوزان نخجیرجوی . فردوسی . گرت سوی نخجیر کردن هواست هم از خانه نخجیر نکْنی رواست . نظامی (؟) لعاب عنکبوتان مگس گیر همائی را نگر چون کرد نخجیر. نظامی . همان چوگان و کوس آغاز کردند همان نخجیر کردن ساز کردند. نظامی .