نخجد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نخجد. [ ن َ ج َ ] (اِ) ریم آهن . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) (اسدی چ پاول هورن ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). نخجذ. ◄ آهن . نخجذ نیز گفته اند. (برهان قاطع). آهن . (صحاح الفرس ) : گر آهنگران شکر جود تو گویند به کوره درون زر شود جمله نخجد. شمس فخری . ◄ آن سنگ که ندافان محلاج بدان برزنند تا درشت گردد. (فرهنگ اسدی چ پاول هورن ). سنگ سخت . نخجذ. (برهان قاطع). سنگ سختی که با آن چیزی را می شکنند و یا می سایند. (ناظم الاطباء). سنگ سخت ندافان . (صحاح الفرس ). مرحوم دهخدا نوشته اند: در فرهنگ اسدی نخجوانی شاهد نخجد بیتی از منجیک بدین صورت آمده است : دو مار بگزنده بر دو لب دو سال زآن [ قلیه ] چو طاعون زآن نان چو[ ن ] نخجد در فرهنگ شعوری بیت مغلوط را به صورت ذیل اصلاح کرده اند : دو مار گزنده دو لب بر دو سویش از آن قلیه بهتر وز آن نان نخجد ولی به گمان من اصل شعر این بوده است : دو مار به گزنده بر دو لب تو دوسان زآن قلیه ٔ چو طاعون زآن نان همچو نخجد چه با این اصلاح صورت نقل فرهنگ اسدی محفوظتر میماند و بذوق هم نزدیکتر است . (پایان یادداشت مؤلف ). ◄ نان ارزن . (از فرهنگ شعوری ). نان سختی که با ارزن پزند. ◄ گرفتن و خراشیدن با انگشتان . (ناظم الاطباء). رجوع به نخجل شود.