نخب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نخب . [ ن َ ] (ع اِ) کون . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اِست . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از المنجد). نَخْبة. (المنجد). ◄ شکاف کون . جلد کون . (ناظم الاطباء). ◄ دوستگانی . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). شربتی بزرگ از خمر و جز آن که مرد آن را به سلامتی دوستش یا خویشانش بیاشامد. (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ جبن . ضعف قلب . (المنجد). ◄ (ص ) رجل نخب ؛ مرد بددل، کأنه منتزع الفؤاد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد ترسو و جبان و بی دل . (منتهی الارب ). جبان . (المنجد). نَخِب . نَخُب . (منتهی الارب ). ترسوی بی دل که گویی دل او کنده شده است . (از اقرب الموارد). ج، نُخُب . ◄ (مص ) گائیدن، یا نوعی از گائیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).جماع کردن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ گزیدن به دندان . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). گزیدن مورچه . (از المنجد). گزیدن مور. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بیرون کشیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ). نزع . بیرون کشیدن باز دل شکار را. ◄ نخبه ٔچیزی را برگرفتن . (از اقرب الموارد) (از المنجد).
نخب . [ ن ُ خ َ ] (ع اِ) ج ِ نخبه : از نخب ادب و غرر درر و لطایف نکت ... نصیبی کافی و وافر حاصل کرده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٥٠). رجوع به نخبة شود.
نخب . [ ن ُ خ ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ نخیب . (از المنجد). رجوع به نخیب شود. ◄ ج ِ نَخْب . (از منتهی الارب ). رجوع به نَخْب شود.