نحیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نحیف . [ن َ ] (اِخ ) رازی چنی لال لکهنوئی . از پارسی گویان هند است و نزد میرزا فاخر مکین شاعری آموخته . او راست : وفا با بیوفا کردم چه کردم غلط کردم خطا کردم چه کردم (ازتذکره ٔ صبح گلشن ص ٥١١).
نحیف . [ ن َ ] (اِخ ) نوروزعلی بیگ شاملو. او راست : فتادگان به فلک سر فرونمی آرند زمین به گرد سر آسمان نمیگردد. عشق زیاد مایه ٔ اندوه میشود تریاق کار زهر کند چون فزون خوری . (از تذکره ٔ صبح گلشن ص ٥١١).
نحیف . [ ن َ ] (ع ص ) لاغر. نزار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). خول . (ناظم الاطباء). مرد عاجز. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). قضیف . (از منتهی الارب ). ضاوی . (یادداشت مؤلف ). تکیده . ج، نحاف، نحفاء : نحیف است چون خیزرانی ولیکن چو تابنده ماهی است بر خیزرانی . فرخی . عذر خود پیش منه زآنکه نزاری و نحیف من تو را عاشق از آنم که نحیفی و نزار. فرخی . تو چنین فربه و آکنده چرائی، پدرت هندوی بود یکی لاغر و خشکانج و نحیف . لبیبی . امروزهیچ خلق چو من نیست جز رنج از این نحیف بدن نیست . مسعودسعد. چون صفر و الف تهی و تنها چون تیر و قلم نحیف و عریان . خاقانی . ◄ نااستوار. نامحکم . سست : عهد اوسست است و ویران و ضعیف گفت ِ او زَفت و وفای او نحیف . مولوی .