نحو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- طریقه، راه.<BR>۲- اسلوب، روش.<BR>۳- نام علمی است که موضوع آن اِعراب کلمات و قوانین درست نوشتن و درست خواندن است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- طریقه، راه. ۲- اسلوب، روش. ۳- نام علمی است که موضوع آن اِعراب کلمات و قوانین درست نوشتن و درست خواندن است.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نحو. [ ن َح ْوْ ] (ع اِ) راه .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). طریق . (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). طریقه . (ناظم الاطباء). ◄ اسلوب . (ناظم الاطبا) (غیاث اللغات ). طرز.طور. شکل . (یادداشت مؤلف ). ◄ نوع . (ناظم الاطباء). قسم . گونه . (یادداشت مؤلف ) : دوستان را به تو هر روزبه نحوی طربی دشمنان راز تو هر روز به نوعی ضرری . فرخی . ◄ سوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نزد. (ناظم الاطباء). جهت . (اقرب الموارد) (ناظم الاطبا) (معجم متن اللغة). جانب . (اقرب الموارد). ناحیت . شطر. ج، انحاء، نُحُوّ. ◄ مثل . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). همچون . مانند. (ناظم الاطباء). ◄ آهنگ . قصد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). آهنگ . (دهار). ◄ مقدار. (اقرب الموارد) (المنجد) (ناظم الاطباء). نزدیک ِ. قریب ِ. (یادداشت مؤلف ). در حدودِ : پس از آنجا بازگشت نحو پنج هزار مرد اسیر گرفت . (تاریخ سیستان ). تا ز آن حشریان اندر آن هزیمت نحو سه هزار مرد کشته شد. (تاریخ سیستان ). ج، انحاء، نُحُوّ، نُحیّة. ◄ (مص ) برگردانیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). برگرداندن کسی را از چیزی : نحا فلاناً عنه ؛ صرفه . (اقرب الموارد). ◄ آهنگ کردن به سوی چیزی یا کسی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). قصد چیزی کردن . (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة) (از منتهی الارب ). قصد کردن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). آهنگ کردن . (دهار). ◄ پیروی از کسی کردن . (از المنجد). همانند قصد کسی کردن : نحا نحو فلان ؛ قصد قصده . (از معجم متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ بخمیدن به جانبی یا کج گردیدن در قوس خود. (از منتهی الارب ). مایل شدن به یکی ازدو طرف خویش یا منحنی شدن در قوس خود. (از اقرب الموارد). ◄ برگردانیدن نظر به سوی کسی . (آنندراج ) (اقرب الموارد) (از المنجد). چشم سوی کسی آوردن . (تاج المصادر بیهقی ).
نحو. [ ن َح ْوْ ] (ع اِ) (علم ...) علم اِعراب سخن عرب است، یعنی آنچه بدان معرفت احوال کلمات عرب از اِعراب و اِفراد و ترکیب حاصل گردد. (ازمنتهی الارب ) (آنندراج ). و آن علم به قوانینی است که به وسیله ٔ آن احوال ترکیبات عربی از قبیل اِعراب و بناء و جز آن شناخته می شود، و گفته اند: نحو علمی است که بدان احوال کلام از جهت اعلال شناخته شود، و گفته اند علم به اصولی است که بدان صحت و فساد کلام شناخته آید. (از تعریفات ). ترازوی سخن . (زمخشری ). علم به اصولی است که بدان احوال آخر کلمه از جهت اِعراب و بناشناخته شود : من بدانم علم دین و علم طب و علم نحو تو ندانی دال و ذال و راء و زاء سین و شین . منوچهری . با نظم ابن رومی و با نثر اصمعی با شرح ابن جنی و با نحو سیبوی . منوچهری . سیبوی گفت من بمعنی نحو یک خطا در خطاب نشنیدم . خاقانی . منم دانسته در پرگار عالم به تصریف و به نحو اسرار عالم . نظامی . گفت : هیچ از نحو خواندی ؟ گفت : لا! گفت : نیم عمر تو شد بر فنا! مولوی . طبع تو را تا هوس نحو شد عشق شکار از دل ما محو شد. سعدی . قوی در بلاغات و در نحو چست ولی حرف ابجد نگفتی درست . سعدی .
نحو. [ ن ُ ح ُوو ] (ع اِ) ج ِ نَحْو. (اقرب الموارد). رجوع به نَحْو شود.
مترادف و متضاد واژهدان
دستور، گرامر اسلوب، جور، روال، روش، سیاق، شق، شیوه، طریق، طور، گونه، نمط، نهج
واژگان فارسی سره واژهدان
گونه، شیوه، روش، روال