نحس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نحس . [ ن َ ] (ع ص ) بداختر. نافرجام . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شوم . نامبارک .مرخشه . (ناظم الاطباء). نقیض سعد. (اقرب الموارد). نامبارک . (دهار). ضد سعد. (از مهذب الاسما). مشئوم . منحوس . منحوسه . ناخجسته . نافرخنده . بدبخت : به خاصه تو ای نحس خاک خراسان پر از مار و کژدم یکی پارگینی . ناصرخسرو. که چندان امانم ده از روزگار که زین نحس ظالم برآرم دمار. سعدی . ◄ (اِمص ) نامبارکی .شآمت . (ناظم الاطباء). بداختری . نحوست . (یادداشت مؤلف ). ج، مناحس : ازفلک نحس ها بسی بیند آنکه باشد غنی شود مفلوک . بوشکور. به چشم بخت روی ملک بنگر به دست سعد پای نحس بشکن . منوچهری . نحس همی بارد بر تو زحل نام چه سود است تو را مشتری ؟ ناصرخسرو. خوک همه شر و زیان است و نحس میش همه خیر و بر و بَرْکت است . ناصرخسرو. بی انقلاب و رجعت و بی نحس و بی وبال خواهم که بر سپهر جلالت بُوی مدام . سوزنی . بر چرخ هفتمش شدم از نحس روزگار یک همنشین سعد چو کیوان نیافتم . خاقانی . نگر چگونه نگه داریَم ز نحس وبال که در حریم جلالت همی به زنهارم . خاقانی . از شما نحس می شوند این قوم تهمت نحس بر زحل منهید. خاقانی . ◄ (ص، اِ) اختر بد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). نامساعد. ضد سعد. وارون . (یادداشت مؤلف ). رجوع به نحسان و نحس اکبر و نحس اصغر شود : تا که مشرف اوست اجرام فلک را از فلک آن دو پیر نحس رحلت کرده اند از بیم او. خاقانی . ◄ کار تاریک . امر مظلم .(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ جهد. ضر. (اقرب الموارد). ◄ باد سرد دبور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ گرد پیرامون آسمان برآمده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). گرد و غبار که پیرامون آسمان برآمده باشد. (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) ستم کردن بر کسی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جفا کردن . (از اقرب الموارد). ◄ سرکشی و بدی کردن [ شتر ] با کسی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): نحست الابل فلاناً؛ سرکشی نمودند شتران مر فلان را و به زحمت انداختند وی را. ◄ بداختر گردیدن . نحوست . (از ناظم الاطباء). بداختر شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). ◄ بداختر گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ).
نحس . [ ن َ ح ِ ] (ع ص ) بداختر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). منحوس . نامبارک . ج، نحسات .
نحس . [ ن ُ ح َ ] (ع اِ) سه شب که پس درع آید، و آن شب نوزدهم و بیستم و بیست ویکم است و آن را ظُلَم نیز نامند. (منتهی الارب ) (آنندراج ).