نحاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نُ) [ ع. ] (اِ.) مس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نُ) [ ع. ] (اِ.) مس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نحاس . [ ن ِ ] (اِ) پاره های چرمی که در میان تخت کفش میگذارند تا آب در آن نفوذ نکند. (ناظم الاطباء).
نحاس . [ ن َح ْ حا ] (ع ص ) مسگر.(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسما) (دهار). صانع النحاس . (اقرب الموارد). این انتساب معامله ٔ مس و عمل مسگری و ساختن ظروف و مسینه آلات را رساند. (از سمعانی ). ◄ مس فروش . (از اقرب الموارد).
نحاس . [ ن َح ْ حا] (اِخ ) ابوالمعالی اصفهانی . از شاعران و خطاطان عهد سلجوقی است . مدتی در دربار الب ارسلان و ملکشاه و برکیارق و سلطان محمد، شاهان سلجوقی خدمت کرد و سرانجام نزد المستظهرباﷲ عباسی رفت و به وزارت وی رسید، و به سال ٥٠٩ یا ٥١٢ هَ . ق . درگذشت . از اشعار اوست : هوا به طبع لطیف تو نسبتی دارد از این سبب مدد جان خلق گشت هوا. هواست دشمنی تو وز این شود به بهشت هر آنکه نهی کند نفس خویش را ز هوا. (از ریحانةالادب ج ٥ ص ١٧٥ از پیدایش خط و خطاطان ). و نیز رجوع به ابوالمعالی (نحاس اصفهانی ) و هفت اقلیم (اقلیم چهارم ) و مجمعالفصحا ج ١ ص ٧٨ و حواشی حدائق السحر ص ١١٨ و دستورالوزراء ص ٩٠ و المعجم ص ٣٠٣ و لباب ج ٢ ص ٢٢٨ و الذریعه ج ٩ ص ٤٩ و تاریخ ادبیات صفا ج ٢ ص ٦٠٠ شود.