نجار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نجار. [ ن َ ] (اِ) گلگونه و غازه باشد که زنان بر روی مالند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گلگونه باشد که زنان بر روی مالند. (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ).اگر استعمال شده باشد ریشه اش در سنسکریت «نجر» از «جر» بمعنی پیری است، چه گاهی سرخاب برای پوشاندن پیری مالیده می شود. (فرهنگ نظام ). غنجار. گلگونه . (اوبهی ). گلگونه . غازه ٔ زنان . (انجمن آرا). غازه . سرخاب .
نجار. [ ن َج ْ جا ] (ع ص ) درودگر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (دهار) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). خوزم . (ناظم الاطباء). پیشه وری که کارش ساختن چیزها از چوب و تخته است . (فرهنگ نظام ). درگر. اسکاف . دروگر. (یادداشت مؤلف ) : همزاد بود آذر نمرودش استاد بود یوسف نجارش . خاقانی . یوسف نجار کیست نوح دروگر که بود تا ز هنر دم زنند بر درامکان او. خاقانی . نجار اگر ز چوب کند شمشیر شمشیر او نبرّد خفتان را. قاآنی . - امثال : خدا نجار نیست، اما در و تخته را خوب جور می کند . - نجار گوهر ؛ گوهرتراش، مجازاً بمعنی شاعر نکته سنج بدیعگو: نجار گوهرم که نحیتان طبع من جز زیر تیشه ٔ پدر خویشتن نیند. خاقانی .
نجار. [ ن َج ْ جا ] (اِخ ) دهی است از دهستان اورامان لهون در بخش پاوه ٔ شهرستان سنندج، در ١٤ هزارگزی شمال غربی پاوه و یکهزارگزی مشرق راه پاوه به نوسود، در منطقه ای کوهستانی و سردسیر واقع است و ٣٣١ تن سکنه دارد. آبش از چشمه، محصولش لبنیات، توت، گردو، انار، انگور، سقز، عسل و شغل اهالی کرایه کشی و باغبانی و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٥).