نجاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نجاری . [ن َج ْ جا ] (حامص ) درودگری . (ناظم الاطباء). نجارت . نجارة. دروگری . درگری . عمل نجار. رجوع به نجار شود. - امثال : کار بوزینه نیست نجاری .
نجاری . [ ن َج ْ جا ] (ص نسبی ) منسوب است به نجار که بطنی است از خزرج . (انساب سمعانی ). ◄ منسوب است به بنوالنجار که محله ای است در کوفه . (انساب سمعانی ).
نجاری . [ ن َج ْ جا ] (اِخ ) نام جمعی از طایفه ٔ معتزله که به عذاب قبر قائل نیستند و قرآن را مخلوق میدانند و رؤیت رب را منکرند. (انساب سمعانی ). رجوع به نجاریة شود.