نجاره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نجاره . [ ن ِ رَ / رِ ] (ص ) مخفف خوش نجاره یعنی اصیل . در لغت عرب نِجار بمعنی نژاد و اصل است و گمان میکنم در فارسی آن را نجاره کرده اند و بمعنی اصیل و نجیب به کار برده اند، آنگاه که خوش نجاره گفته اند، و گاهی هم که نجاره ٔ تنها گفته اند همین معنی خواسته اند. (از یادداشت مؤلف ) : تو هیدخی وهمی نهی مخ بر کره ٔ توسن نجاره . منجیک . و هزار اسب نجاره و هزار اسب تازی و هزار استر بروعی ... (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). آنکه تدبیر او سواری کرد بر جهان نجاره ٔ توسن . فرخی . صد اسب تازی وسیصد نجاره ز گوهر همچو گردون پرستاره . (منسوب به فرخی ). پیام آور فرودآمد ز باره نه باره بلکه پیلی بد نجاره . (ویس و رامین ).