نجابت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نجابت . [ ن ِ ب َ ] (اِخ ) نجیب علی (میر...) بهونگامی . از پارسی گویان متأخر هند است . او راست : آب بقا زآن دهنم آرزوست بوسه بر آن لب زدنم آرزوست شام غریبی دل من تیره کرد پرتو صبح وطنم آرزوست . (از تذکره ٔ صبح گلشن ص ٥٠٤) (از قاموس الاعلام ج ٦).
نجابت . [ ن َ ب َ ] (ع اِمص ) اصالت . بزرگواری . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). پاکی نژاد و گرامی بودن آن . (ناظم الاطباء). نجیب بودن . باحسب بودن . از خانواده ٔ خوب بودن . (فرهنگ نظام ). نبالت . نیکوگوهری . پروز. نکوگهری : پیش ما عزیز باشد چون فرزندی که کدام کس بود این کار را سزاوارتر از وی به حکم پسر پدری و نجابت و شایستگی . (تاریخ بیهقی ص ٣٣٥). ◄ (مص )گرامی شدن . (غیاث اللغات ). گرامی و گرامی نژاد گردیدن . (آنندراج ). گوهری شدن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). نجیب شدن . (زوزنی ). رجوع به نجابة شود.
نجابت . [ ن ِ ب َ ] (اِخ ) نجابت لاهوری (میر...) از پارسی گویان متأخر هند است . او راست : ما در این باغ نهال چمن تصویریم هست در خامه ٔ نقاش رگ و ریشه ٔ ما. از تذکره ٔصبح گلشن ص ٥٠٤. و نیز رجوع به قاموس الاعلام ج ٦ و تذکره ٔ حسینی ص ٣٥٦ و سفینه ٔ سرخوش ص ١١٥ شود.