نثار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نثار. [ ن ُ ] (ع اِ) آنچه نریزد از هر چیزی و پراکنده شود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ آنچه از زر و گوهر که پاشیده شود. (غیاث اللغات از کشف اللغات ). ریختنی که بر سر عروس و جز آن ریزند. (آنندراج از بهار عجم ).
نثار. [ ن ِ ] (ع اِ) پراکندنی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آنچه نثار شود در عروسی برای حاضران از کعک وخبیص . (از اقرب الموارد). پولی که در عروسی و یا درروز عید میان مردمان می افشانند، و بشار نیز گویند. (ناظم الاطباء). آنچه بریزند از هر چیز. (غیاث اللغات ). پاشیدنی . (یادداشت مؤلف ). افشاندنی : صد اشتر ز گنج و درم کرد بار ز دینار پنجه زبهر نثار. فردوسی . پس از گنج مهراب بهر نثار برون ریخت دینار سیصدهزار. فردوسی . بر او بر فشاندند گوهر نثار بسی دیده بُد گردش روزگار. فردوسی . نرگس ملکی گشت همانا که مر او را در باغ ز هر شاخ دگرگونه نثاری است . فرخی . فراوان هدیه پیش سلطان آورند و زر و سیم بسیار نثار و هدیه را. (تاریخ بیهقی ص ٢٤٦). چندان نثارها و هدیه ها و ظروف و ستور آورده بودند که از حد و اندازه بگذشت . (تاریخ بیهقی ص ٢٧٥). ده هزار دینار در پنج کیسه حریر در پای منبر بنهادند نثار خلیفه را. (تاریخ بیهقی ص ٢٩٣). به فر آل پیغمبر ببارید مرا بر دل ز علم دین نثاری . ناصرخسرو. مرکب او را چو روی سوی عدو کرد نصرت وفتح از خدای عرش نثار است . ناصرخسرو. باغ را کز وی کافور نثار آید چون بهار آید لؤلوش نثار آید. ناصرخسرو. سپاه ابر نیسانی ز دریا رفت بر صحرا نثار لؤلؤ لالا به صحرا برد ازدریا. مسعودسعد. روز نثار و تحف است این و خلق سیم و زر آرند بجای تحف . سوزنی . روی من زرین ز عشق یار سیمین بر سزد بر سر معشوق سیمین بر نثار زر سزد. سوزنی . زهره طبق نثار بر فرق تا نور تو کی برآید از شرق . نظامی . نکنم زرّ طلب که طالب زر همچو زرّ نثار پی سپر است . خاقانی . اینک عروس روز پس حجله معتکف گردون نثار ساخته صد عقد گوهرش . خاقانی . لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند. خاقانی . زار از آن گریم تا گوهر اشک به نثار لب و خالش برسد. خاقانی . زمین را از آسمان نثار است و آسمان را اززمی غبار. (گلستان ). درم ریز از ورق سازد چمن رایات بستان را نثار از ذره پردازد هوا خورشید رخشان را. مظهر (از آنندراج ). و نیز رجوع به شواهد ذیل معنی بعد شود. ◄ پیشکش . هدیه : همه روم با هدیه و با نثار برفتند شادان برِ شهریار. فردوسی . برفتند هر مهتری با نثار به بهرام گفتند کای شهریار... فردوسی . ز دینار گنجی کنون ده هزار فرستادم اینک به رسم نثار. فردوسی . پنجاه روز ماند که تا من چو بندگی در مجلس تو آیم با گونه گون نثار. منوچهری . زگنج آنچه بایست بربست بار ز هر هدیه ها گونه گون وز نثار. اسدی . عذری که باید خواست، بخواهی که آنچه امروز بعاجل الحال آمده است نثاری است نگاه داشتن رسم وقت را. (تاریخ بیهقی ص ٢١٣). آواز میدادند که نثار فلان و نثار فلان و می نهادند تا بسیار زر و سیم بنهادند. (تاریخ بیهقی ص ٢٩٣). بزرگان شهر و مشایخ و اجلاء وقضات هم به خدمت او آمدند با نثارها (تاریخ سیستان ). تا قیامت بر مکافات فعال زشت تو این قصیده مر تو را از من نثار ای ناصبی . ناصرخسرو. شاه مسعودی و سعود فلک از فلک پیش تو نثار تو باد. مسعودسعد. از من به آزمون چو طلب کرد یار دل از جان شدم به خدمت وبردم نثار دل . سوزنی . صدهزار دینار زر سرخ و آنچه ضمیمه ٔ آن باشد... برسبیل نثار مقدم سلطان قبول کرد و زنهار خواست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٠٠). ز هر شاخی شکفته نوبهاری گرفته هر گلی بر کف نثاری . نظامی . نبود لایق نثار ولی کار درویش ماحضر باشد. ؟ و رجوع به شواهدذیل معنی اول شود. ◄ که برپای افشانند. پای افشان : از روی سلاطینش هر روز بساط است وز بوسه ٔ شاهانش هر روز نثار است . منوچهری . ◄ پراکنده شده .منشور. پاشیده شده . افشانده شده . (ناظم الاطباء). ◄ کابین (؟). (یادداشت مؤلف ) : چنین گفت با آرزو ماهیار کز این شیردل چند خواهی نثار؟ فردوسی . ◄ فدا. قربان . برخی : جانم نثار اوست که از عقل همچو عقل فهرست آفرینش انسان شمارمش . خاقانی . جان پاکان نثار آن خاکی کآن لطیف جهان مجاور اوست . خاقانی . نه نه صد جان نثار آن دولت که تواند تو را به خاک رساند. خاقانی . گر نثار قدم یار گرامی نکنم گوهر جان به چه کار دگرم بازآید؟ حافظ. نثار خاک رهت نقد جان من هرچند که نیست نقد روان را برِ تو مقداری . حافظ. جان را نثار دوست کنم کز جمال او این خاکدان به چشم دلم باغ جنت است . جمالی . ◄ (مص ) افشاندن و پاشیدن از قسم نقد و جنس بر فرق کسی به سبیل تصدق . (غیاث اللغات از کشف اللغات و صراح ) (آنندراج ). نثر. پراکنده کردن چیزی را. (از ناظم الاطباء). افشاندن . (تفلیسی ). پراکندن . ◄ (اِمص ) پراکندگی . (آنندراج ). ◄ (اِ) هر آنچه به روی چیز بیفشانند و بپاشند. (ناظم الاطباء). - نثار بادام، نثار خلال نارنج ؛ خلال کرده های مغز بادام و پوست نارنج که بر بعضی طعامها چون پلو و چلو ریزند. (یادداشت مؤلف ). رجوع به نثارپلو شود.
نثار. [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بالا از شهرستان نهاوند، در ١٥ هزارگزی جنوب شرقی شهر نهاوند و دوهزارگزی جنوب جاده ٔ شوسه ٔ نهاوند به ملایر و بروجرد در جلگه ٔ سردسیری واقع است و ٣٤٠ تن سکنه دارد. آبش از چشمه، محصولش غلات و توتون و حبوبات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٥).