نثار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نثار کردن . [ ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) افشاندن . پراکنده کردن . (ناظم الاطباء). شاباش کردن . پراکندن . بیفشاندن : بزرگان زابل ورا گشته یار به شاهیش کردند گوهر نثار. فردوسی . هر آنکو بُد از مهتران نامدار بر او کرد یاقوت و گوهر نثار. فردوسی . بدان مقام رسیدی که بس عجب نبود اگر سپهر کند پیش تو ستاره نثار. فرخی . باد سحرگاهی اردی بهشت کرد گل و گوهر بر ما نثار. منوچهری . این ده هزاران هزار چیز فلک بر من و بر تو همی نثار کند. ناصرخسرو. خرمابنی بدیدم شاخش بر آسمان بر وی نثار کرده خرد کردگار من . ناصرخسرو. در مجمر دماغ و دل او به هر نفس عطار طبع مشک بر آتش کند نثار. سوزنی . پیش صبا نثار کنم جان شکوفه وار کو عقد عنبرین که شکوفه کند نثار؟ خاقانی . تا کنم بر قد و بالات نثار هم به بالای تو زر بایستی . خاقانی . ور کسی بر وی کند مشکی نثار هم ز خود داند نه ازاحسان یار. مولوی . وقت آن است که داماد گل از حجله ٔ غیب به درآید که درختان همه کردند نثار. سعدی . ◄ فدا کردن . برخی کردن . قربان کردن : دل و دین فداش کردم به کرشمه گفت نی نی سر و زر نثار ما کن که چنین به سر نیاید. خاقانی . به ار گوهر جان نثارش کنم ثناخوانی چاریارش کنم . نظامی (از آنندراج ). خواستم تا جان نثار او کنم زآنکه جانم را سزائی یافتم . عطار. فراخ حوصله ٔ تنگدست نتواند که زرّ و سیم کند در هوای دوست نثار. سعدی . - جان نثار کردن ؛ جان فدا کردن . جان به پای کسی افشاندن : آنم که با دو کعبه مرا حق خدمت است آری بر این دو کعبه توان جان نثار کرد. خاقانی . سر چیست تابه طاعت او بر زمین نهم جان در رهش دریغ نباشد نثار کرد. سعدی . دل چه محل دارد و دینار چیست مدعیم گر نکنم جان نثار. سعدی . گر نثارقدم یار گرامی نکنم گوهر جان به چه کار دگرم بازآید. حافظ. ◄ پیشکش بردن : کوتوال و جمله سرهنگان زمین بوسه دادند ونثار کردند. (تاریخ بیهقی ص ٢٣٥). و این روز تا شب کسانی که بترسیده بودند، می آمدند و نثارها می کردند. (تاریخ بیهقی ص ١٥٢). و مردم شهر آمدن گرفتند فوج فوج ونثارها به افراط کردند. (تاریخ بیهقی ص ٢٥٦). - نثار روح ... کردن ؛ ثواب تلاوت قرآن و صلوات و جز آن را به روح مرده [ و اغلب تازه گذشته ] پیشکش کردن . گویند: صلواتی نثار روح فلان کنید. (از یادداشت مؤلف ).