نبهره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ بَ رَ) (اِ.)<BR>۱- پول قلب.<BR>۲- هرچیز قلب و ناسره.<BR>۳- گدا، فقیر.<BR>۴- پست و فرومایه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ بَ رَ) (اِ.) ۱- پول قلب. ۲- هرچیز قلب و ناسره. ۳- گدا، فقیر. ۴- پست و فرومایه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نبهره . [ ن َ ب َ رَ / رِ ] (ص ) سیم قلب راگویند خصوصاً. (برهان قاطع). پول بد و قلب و ناسره .(ناظم الاطباء). قلب . ناسره . (انجمن آرا) (جهانگیری ).زر قلب که لفظ دیگرش ناسره است . (فرهنگ نظام ). زیف .قلب . ناسره . بهرج . مغشوش . ماخ . باردار : چنان به خدمت او از عوار پاک شوند بدان مثال که سیم نبهره اندر گاز. فرخی . شناسنده گر نیست شوریده مغز نبهره شناسد ز دینار نغز. نظامی . که دارد در همه آفاق زَهره که عرضه دارد این سیم نبهره . عطار. یکسر نبهره بوده به معیار مردمی از دوستی ّ هرکه عیاری گرفته ایم . کمال اسماعیل . نصیب او هم سیم نبهره می افتد ز ابر اگر همه باران سیم می بارد. هندوشاه نخجوانی . ◄ قلب و ناسره عموماً. (برهان قاطع) (از آنندراج ). هر چیز قلب و ناسره . نارایج . (ناظم الاطباء). ناخالص .ردی . مغشوش : گر خاطر تو تیره و طبعت نبهره است هم آب توست روشن و هم سیم تو سره . کمال اسماعیل (از انجمن آرا). ◄ فاسد. (فرهنگ خطی ). ◄ باطل . دروغ . (یادداشت مؤلف ). ◄ دون . فرومایه . (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرا) (جهانگیری ). هر چیز دون و فرومایه و پست . (ناظم الاطباء). پست . فرومایه . (فرهنگ نظام ) : شگفتا پر فریبا روزگارا که چون دارد زبون خویش ما را به ما بازی نماید این نبهره چنان چون مرد بازیگر به مهره . (ویس و رامین ). غلام نیست به فرمان خواجه رام چنانک من این نبهره تن خویش را به فرمانم . سوزنی . مباد دین هدی را چنان نفایه امام نه نیز صدر جهان را چنان نبهره ندیم . سوزنی . کنون نگر که از این عالم نبهره فریب به سان طالع خود واپس است رفتارم . خاقانی (از انجمن آرا). فرزند عاق ریش پدر گیرد ابتدا فحل نبهره دست به مادر برد نخست . خاقانی . گشته ست باژگونه همه کارهای خلق زین عالم نبهره و گردون بی وفا. عبدالواسع جبلی . ◄ بی ارزش . بی بها. (فرهنگ خطی ) : چه فضل میر ابوالفضل بر دگر ملکان چه فضل گوهر و یاقوت بر نبهره شبه . رودکی . ◄ پوشیده . پنهان . (برهان قاطع) (جهانگیری ) (نظام ) (ناظم الاطباء). پوشیده . (انجمن آرا) (آنندراج ). مستور. مخفی . نهانی . غیرمعتاد : فرودِ سرای خلوتها میکرد و مطربان میداشت مرد و زن که ایشان را از راههای نبهره نزدیک وی بردندی . (تاریخ بیهقی ص ١١٦). درودگر بیگاهی از راه نبهره درآمد، معشوق و قوم را دید ساعتی توقف کرد تا به خوابگاه رفتند. (کلیله و دمنه ). عبیداﷲبن عبداﷲ فوجی از لشکر را بر راه نبهره نامزد تاختن جیرفت فرمود. (سمطالعلی ص ١٤). ◄ نابهره . (از برهان قاطع) (جهانگیری ). بزرگ . (برهان قاطع) (جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). عظیم . (برهان قاطع). ◄ گدا. محتاج . فقیر.نابهره . (ناظم الاطباء). ◄ (ق ) ناگهان . بی خبر. (انجمن آرا) (آنندراج ) : از آنجا پیرو جاسوس شه شد نبهره بر سر چندین سپه شد. نزاری قهستانی (از انجمن آرا).
مترادف و متضاد واژهدان
قلب، نارایج، ناروا، ناسره بیمقدار، پست، دونمایه، زبون، فرومایه ناگهان