نباج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نباج .[ ن َ ] (اِ) بمعنی انباغ است و آن دو زن باشد که درنکاح یک مرد است . (برهان قاطع). نباغ . انباغ . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). آن دو زنند که در عقد یک شوهر باشند و آنان یکدیگر را وسنی خوانند، و نباغ تبدیل نباج است . (انجمن آرا). دو زن که دارای یک شوی باشندو هر یک از آن دو نباج است مرد دیگری را و نباغ نیزگویند. (ناظم الاطباء). رجوع به بنانج و نباغ شود.
نباج . [ ن َب ْ با ] (ع ص ) سخت آواز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شدیدالصوت . (معجم متن اللغة). شدیدالصوت که احمقانه سخن گوید. (از اقرب الموارد): رجل نباج و نباح ؛ شدیدالصوت جافی الکلام . (اقرب الموارد). ◄ کلب نباج ؛ سگ سخت آواز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). سگ خشن بانگ . نباجی .(از معجم متن اللغة). ◄ که احمقانه سخن گوید. متکلم به حمق . (از معجم متن اللغة). ◄ کذاب . (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). ◄ انه نفاج نباج ؛ لیس معه الا الکلام . (از معجم متن اللغة). ◄ (اِ) کبچه ٔ پِسْت شور. (منتهی الارب ). کفچه ای که بدان پِسْت می شورانند. (ناظم الاطباء).المجدح المسویق . (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة).
نباج . [ ن ِ ] (اِخ ) موضعی است در طریق بصره به مکه . (از معجم البلدان ). و آن قریه ای است از بادیه ٔ بصره در نیمه راه بصره به مکه . (از الانساب سمعانی ).