ناگزیر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناگزیر شدن . [ گ ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ناچار شدن . مجبور شدن . درمانده و لاعلاج گشتن . رجوع به ناگزیر شود. ◄ واجب شدن . لازم آمدن . ضرورت یافتن : کنون آفرین تو شد ناگزیر به ما هرکه هستیم برنا و پیر. فردوسی . چنین گفت با طوس گودرز پیر که ما را کنون جنگ شد ناگزیر. فردوسی . - ناگزیر شدن از چیزی ؛ ناچار شدن از آن . لابد بودن از آن . - ناگزیر شدن به چیزی یا کسی ؛ محتاج شدن بآن . نیازمند آن شدن .