ناگاهان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناگاهان . (ق مرکب ) ناگهان . غفلةً. بغتةً. بدیهةً. به ناگاه . دفعةً. یکباره : بگشادش در با کبر شهنشاهان گفت بسم اﷲ و اندرشد ناگاهان . منوچهری . به سحرگاهان ناگاهان آواز کلنگ راست چون غیو کند صفدر بر کردوسی . منوچهری . چند ناگاهان به چاه اندر فتاد آنکه او مر دیگران راه چاه کند. ناصرخسرو. کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان بیند از بیم خروشید نیارد مادر. انوری . جهان جان کمال الدین سماعیل شنیدم وی که ناگاهان فروشد. اثیرالدین اومانی (از آنندراج ). ◄ (ص مرکب ) ناگهانی . فجائی : موج دریاست قربت شاهان خشم ایشان بلای ناگاهان . اوحدی . - به ناگاهان ؛ ناگاهان . به ناگاه : ور زآنکه بغرّدی به ناگاهان پیرامن او هزبر یا ببری . منوچهری .