ناچیز شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناچیز شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) از اهمیت افتادن . از رواج و رونق افتادن . خوار شدن . کم شدن . کاستن : اسلام عزیز گشت و کفر ناچیز شد. (تاریخ سیستان ). ◄ باطل شدن . محو شدن . گم و نابود و فراموش شدن . مدروس شدن . بی ارزش و بی اثر گشتن : یارب چه دل است آنکه در او گم شد و ناچیز چیزی که به شش روز نهاد ایزد دادار. فرخی . برخاستن وی [ فاروق ] نائره ٔ جهالت گسست و جهالت ناچیز شد. (تاریخ سیستان ). زرق تن پاک همه باطل و ناچیز شودْت که نباید به در تاش و تگین بود فراش . ناصرخسرو. مجموع آثار حمیده و اخبار جمیله ٔ ایشان محو و ناچیز شدندی . (تاریخ قم ص ١١). چون بدن متلاشی گشت آن شخص ابداً متلاشی گشت آن شیوه ابداً ناچیز و باطل گشت . (اخلاق الاشراف عبید زاکانی ). ◄ انعدام . از بین رفتن . تباه شدن . هلاکت . مردن . نابود شدن . نیستی . از دست رفتن . نیست و نابود و معدوم گشتن : مالش همه لاشی شد و ملکش همه ناچیز دشمن بفضول آمد و بدگوی به گفتار. فرخی . هر کس که او خویشتن را بشناخت که وی زنده است و آخر به مرگ ناچیز و معدوم شود. (تاریخ بیهقی ص ٩٥).هوا سخت گرم است و علف نایافت و ستوران ناچیز شوند.(تاریخ بیهقی ص ٥٩٢). جانت اثر است از خدای باقی ناچیز شدن مر ترا روا نیست . ناصرخسرو. هر چه ظرایف بود از زرینه و سیمینه همه ناچیز شد. (تاریخ بخارا ص ٢٣). ناچیز شد وجودم از اشکال مختلف گوئی عرض گشاده شد از بند جوهرم . انوری . دریاب که گر تو درنیابی ناچیز شوم در این خرابی . نظامی . ◄ خراب شدن . ویران شدن : چو ناچیز خواهد شدن شارسان مماناد بر پای بیمارسان . فردوسی . ◄ پایان یافتن . طی شدن . گذشتن . محو شدن . سپری شدن . زایل شدن : روزگاری که دل خلق همی تافته است رفت و ناچیز شد و قوت او شد بکران . فرخی . چو ماه سی شبه ناچیز شد خیال غرور چو روز پانزده ساعت کمال یافت ضیا. خاقانی .