ناوک انداز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناوک انداز. [ وَ اَ ] (نف مرکب ) ناوک زن . تیرانداز. (از آنندراج ) (بهار عجم ) : نژادش ز افغان سپاهش هزار همه ناوک انداز و ژوبین گذار. فردوسی . به صندوق پیلان نهادند روی کجا ناوک انداز بود اندر اوی . فردوسی . ابر میسره چل هزار دگر همه ناوک انداز پرخاشخر. فردوسی . ناوک اندازی و زوبین فکن و سخت کمان پهنه بازی و کمندافکنی و چوگان باز. فرخی . به برگستوان پیل پوشیده تن پر از ناوک انداز و آتش فکن . اسدی . ز دست ناوک اندازان چشمت همیشه ناوکی بر جان می آید. خاقانی . گر اوناوک اندازد از زور دست مرا غمزه ٔ ناوک انداز هست . نظامی . ناوک انداز آسمان چو بدید طاق ابروی تو کمان بشکست . عطار. توان دیدن ز خال گوشه ٔ چشمت سویدا را نگاه ناوک انداز تو از بس دلنشین باشد. میرزا فطرت (آنندراج ). توقد بینی و مجنون جلوه ٔ ناز تو چشم و او نگاه ناوک انداز. وحشی . - ناوک انداز ادب ؛ معلم مدرسه . (ناظم الاطباء).