ناهموار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناهموار. [ هََ م ْ ] (ص مرکب ) غیرمسطح . درشت . دارای پستی و بلندی . (ناظم الاطباء). پر نشیب و فراز. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ناصاف . خشن . زمخت . قلمبه . ناخار. درشتناک . حزن : نشیب هاش چو چنگال های شیر دراز فرازهاش چو پشت پلنگ ناهموار. فرخی . آب را بین که چون همی نالد هر دم از همنشین ناهموار. سنائی . شید کافی سهمگین کولنگ بی هنجار شد برره هموار او خس رست و ناهموار شد. سوزنی . می کند هموار سوهان تیغ ناهموار را هر کجا باید درشتی کرد همواری چه سود؟ صائب . ◄ ناتراش . ناتراشیده . ناصاف . نابسوده . تراشیده ناشده . صیقلی نشده : یکی یاقوت رُمّانّی بشکوه بزرگ و گرد و ناهموار چون کوه . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ بی نظام . بی ترتیب . نامرتب . پس و پیش . که در یک ردیف نیست : شغت اسنانه شغوا، دندانهای او ناهموار گشتند. (منتهی الارب ). ◄ ناهمواره . نابرابر. نامساوی . (ناظم الاطباء). ناجور. بی تناسب . نامتناسب : قدیم و محدث و نیک و بد و لطیف و کثیف خطیر و بی خطر و هاموارو ناهموار. ناصرخسرو. قسمتی کرد سخت ناهموار نیک و بد در میان خلق افکند. مسعودسعد. ◄ نامستقیم . ناراست . غیرمستقیم . معوج . کج و معوج . کژ. خمیده . پیچ و خم دار.که هموار و یکنواخت و مستقیم نیست : شَعر زائد، موی فزونی را گویند که هم پهلوی مژگان بروید رستنی ناهموار و ناهمواری وی آن باشد که بعضی سر فرودآرد به چشم و بعضی به چشم اندرخلد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و بیشتر شکستگی ها که مخالف و ناهموار افتد از قرحه ای خالی نباشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جو راست برآید و هموار دلیل کند که آن سال فراخ سال بود و چون پیچنده و ناهموار برآید تنگسال بود. (نوروزنامه ). - ناهموار رفتن ؛ همرجه . (منتهی الارب ). ناصاف و ناموزون رفتن . ◄ که اجزاء آن به یکدیگر ماننده نباشد. (یادداشت مؤلف ). که یکدست و یک جور و یک نواخت نیست : و بباید دانست که ریم سپید هموار که ناخوشبوی نباشد دلیل آن باشد که طبیعت قوی است و ریم ناهموار و ناخوشبوی و رنگ و قوام او مختلف، برخلاف، دلیل عفونت بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ که روان و سلیس و یکدست نیست . - شعر ناهموار ؛ که معانی و الفاظ آن منطقی و فصیح و متناسب نباشد : بیتکی چند می تراشیدم زین شترگربه شعر ناهموار. انوری . ◄ خودرای . خودسر. گمراه . منافق . (از ناظم الاطباء). بی ادب . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نالایق . (آنندراج ) (مجموعه ٔ مترادفات ) (غیاث اللغات ). ناتراشیده . (مجموعه ٔ مترادفات ) : گر سنائی ز یار ناهموار گله ای کرد از او شگفت مدار. سنائی . زنان باردار ای مرد هشیار اگر گاه ولادت مار زایند از آن بهتر به نزدیک خردمند که فرزندان ناهموار زایند. سعدی . ◄ نایکنواخت . ناملایم . ناموافق . - روزگار ناهموار ؛ نامساعد و ناپایدار. (ناظم الاطباء). ◄ درشت . خشن . ناملایم . ناسازگار : مرا از خلق ناهموار تا چند همی هموار و ناهموار دارم . عطار. ◄ نادرست . ناشایسته . نامعقول . نامناسب . (از ناظم الاطباء). - اطوار ناهموار ؛ کردارهای نامناسب و ناسزا و بی ادبانه . (ناظم الاطباء). - سخن ناهموار ؛ ناتراشیده . ناملایم . درشت . بی ادبانه . ناسزا : مرا عفو کنید که سخن ناهموار در باب تو نتوانم شنید. (تاریخ بیهقی ص ٦٠٩). معاذاﷲ که خریده ٔ نعمت هایشان باشد کسی و در پادشاهی ملوک این خاندان سخنی گوید ناهموار. (تاریخ بیهقی ص ٣٨٨). به گوش سلطان رسانیدند که بغراخان سخن ناهموار گفته است به حدیث میراث که زینب را نصیب است به حکم خواهری و برادری . (تاریخ بیهقی ص ٥٣٧). مرنجان جان ما را گر توانی بدین گفتار ناهموار، هموار. ناصرخسرو.