ناهار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناهار. (ص ) (از: نا، پیشوند نفی و سلب + آهار) لفظاً یعنی بی خورش . بی آش . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ شخصی که از بامداد باز چیزی نخورده باشد و معنی ترکیبی آن ناهار است یعنی ناخورده، چه آهار به معنی خورش باشد. (برهان قاطع). که از دیرگاه چیز نخورده . (آنندراج ) (از انجمن آرا).که هنوز هیچ نخورده باشد. (صحاح الفرس ). کسی را گویند که خورش چیزی نخورده باشد چون شخص اندک چیزی بخورد بگویند ناهار او شکسته شد. (جهانگیری ). ریق . ناشتا. (مهذب الاسماء). ناشتا. (اوبهی ) (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). آن بود که در آن روز هنوز هیچ نخورده باشد. ناشتا. (فرهنگ اسدی ). شخصی که از صبح چیزی نخورده باشد. (غیاث اللغات ) (از فرهنگ رشیدی ) : اگر چند سیمرغ ناهار بود تن زال پیش اندرش خوار بود. فردوسی . و رجوع به شواهد ذیل معنی بعدی شود. - بر ناهار بودن ؛ ناشتا بودن . (مهذب الاسماء). ◄ گرسنه . (برهان قاطع) (آنندراج ) (صحاح الفرس ) (انجمن آرا). گرسنه ٔ یک روزه . (اوبهی ). تهی شکم : روستایی زمین چو کرد شیار گشت عاجز که بود بس ناهار. دقیقی . نهادند خوان و بخندید شاه که ناهار بودی همانا به راه . فردوسی . چو شیران ناهار و ما گرسنه که از کوهساراندرآرد رمه . فردوسی . به نزدیک ایشان سخن خوار بود سپاهش همه سست و ناهار بود. فردوسی . از سخای تو ناگوار گرفت خلق را یکسر و منم ناهار. زینبی . چنان کرد هرچند سالار بود که بد گسنه و سخت ناهار بود. اسدی . بس که ترا دل به سوی عصیان مانده ست چون سوی طباخ چشم مردم ناهار. ناصرخسرو. یکی میزبان است کو میهمان را دهان و شکم خشک و ناهار دارد. ناصرخسرو. سیر کند ژاژویت تا مگر سیر کند معده ٔ ناهار خویش . ناصرخسرو. هرچه دراین سفره ٔ آب است و خاک تیغ ناهار ترا یک چاشته . اخسیکتی . ◄ سیرناشده . سیرناشونده : ای ز شهوت شکم زده آهار خبه از هیضه وز شره ناهار. سنائی . ◄ حریص . مولع : چو این نامه بخوانی گوش میدار که شمشیرم به خون توست ناهار. (ویس و رامین ). بر دروغ و زنا و می خوردن روز و شب همچو زاغ ناهارند. ناصرخسرو. از پند حق ّ و خوب سخن سیری وز بهر ژاژ باطل ناهاری . ناصرخسرو. ◄ (اِ) گرسنگی : به کتف ساره برآورده زانو از ادبار به چشم خانه فرورفته دیده از ناهار. مختاری . ◄ (ص ) بی نصیب . محروم : از عمر خویش سیر شدم هرچند زآن آرزو که دارم ناهارم . مسعودسعد. بیخبر جمله از حقیقت کار همه از علم دین شده ناهار. سنائی . لیک آمده ام سیر ز افعال زمانه هرچند هنوز از غرض خویشم ناهار. سنائی . ◄ تشنه . (غیاث اللغات ) : این به تبریز زآب چشمه ٔ خضر کرده جُلاّ ب جان و من ناهار. خاقانی . ◄ مجهول .نامعلوم . نکره . بیگانه . اجنبی . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) چیز اندک که پیش از طعام خورند. نهار.ناهاری . نهاری . (آنندراج ). چیزی را گویند که بر ناهار بخورند. (از جهانگیری ). ◄ مجازاً، غذائی که در وسط روز خورده شود. (فرهنگ نظام ). ناهار = نهار [ در تداول ] که به غذای وسط روز اطلاق کنند، دراصل «ناهاری » است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). طعامی که به نیمه ٔ روز خورند. رجوع به ناهاری و ناهارخوردن شود.