نان کور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نان کور. (ص مرکب ) حرام نمک . (از برهان قاطع) نمک بحرام . حق نشناس . (ناظم الاطباء). ناسپاس . حق ناشناس . - نان کور و آب کور ؛ ناسپاس . (امثال و حکم ). ◄ مردم خسیس و بخیل و ممسک و دون همت . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). مرد لئیم و خسیس که گوئی هرگز نان را ندیده است . (فرهنگ نظام ) (از فرهنگ رشیدی ). خسیس و بخیل و دون همت که نان آن را کس ندیده باشد. و آن را آب کور نیز گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). که نان رسان نیست . که از نان دادن مضایقه دارد. لئیم . - امثال : نانکور شنیده بودیم آب کور ندیده بودیم : به مجلس تو رهی را شکایتی است شگرف که سال ْ سفله پدید آمد و زمان ْ نان کور. ناصرخسرو (از فرهنگ نظام ). ز بس نان کور و کم سفره است دنیای دنی گوئی بجای حمد تکبیر فنا خواندند بر خوانش . ابراهیم ادهم (از فرهنگ نظام ).