نام کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نام کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تسمیه . (دهار) (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ).اسما. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). نام دادن . نام نهادن . نامیدن . اسم گذاشتن . نام گذاردن : ورا پادشه نام طلحند کرد روان را پر از مهر فرزند کرد. فردوسی . یکی کاخ بد کرده زندانْش ْ نام همی زیستند اندر آن شادکام . فردوسی . جهاندار نامش سیاوخش کرد بدو چرخ گردنده را بخش کرد. فردوسی . نام قضا خرد کن و نام قدر سخن یاد است این سخن ز یکی نامور مرا. ناصرخسرو. این که می بینی بتانند ای پسر کرد باید نامشان عزی و لات . ناصرخسرو. هست این سفر فتح و چو آئی ز سفر باز شاهان جهان نام کنندش سفر فتح . مسعودسعد. و آن را ثبات عزم وحسن قصد نام نکنند. (کلیله و دمنه ). سلیمانم بباید نام کردن پس آنگاهی پری را رام کردن . نظامی . به عالم هر کجا درد و غمی بود بهم کردند و عشقش نام کردند. عراقی . لب میگون جانان جام درداد شراب عاشقانش نام کردند. عراقی . اگر دو گاو به دست آوری و مزرعه ای یکی وزیر و یکی را امیر نام کنی . ابن یمین . کسی کو را تو لیلی کرده ای نام نه آن لیلی است کز من برده آرام . وحشی . ◄ نامزد کردن : چو گشتاسب می خورد برپای خاست چنین گفت کای شاه باداد و راست کنون من یکی بنده ام بر درت پرستنده ٔ افسر و اخترت گر ایدون که هستم ز آزادگان مرا نام کن تاج و تخت کیان . فردوسی .