نام و نشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نام و نشان . [ م ُ ن ِ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب ) هویت . عنوان . اسم و رسم : که دانست نام و نشان فرود کز او شاه را دل بخواهد شخود. فردوسی . بپرسید از ایشان یکی راهبان که با من بگوئید نام و نشان . شمسی (یوسف و زلیخا). نگذرد چندی کاندر همه آفاق جهان نگذارد همی از دشمن شه نام و نشان . فرخی . تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ماخاک ره پیر مغان خواهد بود. حافظ. - به نام و نشان رسیدن ؛ صاحب اسم و رسم شدن . به تشخص رسیدن . صاحب عنوان و اعتبار و نام و آوازه گشتن : نام و نشان صدر گرفت این خجسته شاه کز وی هزار صدر به نام و نشان رسید. سوزنی . - بی نام و نشان ؛ گمنام . نامعروف . ناشناس . غیرمُعَنْون . که سرشناس و صاحب اسم و رسم و آوازه ای نیست : یا کرده ز نام من بی نام و نشان یاد کلک گهرافشان به کف فخر بشر بر. صباحی . - بی نام و نشان شدن ؛ فنا شدن . محو و نیست و نابود گشتن : هر کجا سکه شد به نام و نشانْش بخل بی نام و بی نشان باشد. انوری . - ◄ فراموش گشتن . از نظرها افتادن . ◄ سجل . فرهنگستان این کلمه را به جای سجل اختیارکرده است : نام و نشان هر کس وسیله ٔ شناختن اوست . (از لغات فرهنگستان ).