نام آور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نام آور. [ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش فیروزکوه شهرستان دماوند، در ٨ هزارگزی مغرب فیروزکوه واقع است . منطقه ای کوهستانی و سردسیر است و ١٩٢ تن سکنه دارد. آبش از چشمه سار و محصولش غلات، سیب زمینی، بنشن وپنبه و شغل مردمش زراعت و صنعت دستی ایشان بافتن جاجیم و کرباس است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
نام آور. [ وَ ] (نف مرکب ) (از: نام + آور، آورنده ) . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). خداوند نام و آوازه را گویند چه در نیکی و چه در بدی . (برهان قاطع). خداوند نام و آوازه . نماور. نام دار. نامبرده . (انجمن آرا) (آنندراج ). کسی که از جهت دلیری یا علم یا صنعت مشهور شده باشد. (فرهنگ نظام ). مشهور. معروف . نامدار. مشهور به سرافرازی . (از ناظم الاطباء). نامبردار. بنام . بانام . نامی . اسمی . مشهور. معروف . شهیر. شهره . سرشناس . نامدار. خداوند نام : مر او را ستودند یک یک مهان بزرگان و نام آوران جهان . فردوسی . که پیوند شاه است و همزاد اوی سواری است نام آور و جنگجوی . فردوسی . ز گردان جنگی و نام آوران چو بهرام و چون زنگه ٔ شاوران . فردوسی . ای بلنداختر نام آور تا چند به کاخ سوی باغ آی که آمد گه نوروز فراز. منوچهری . بزرگوارا نام آورا خداوندا حدیث خواهم کردن به تو یکی نبوی . منوچهری . یکی نامداری که با نام وی شدستند بی نام نام آوران . منوچهری . بدادش صد و سی هزار از سران نگهبان لشکرش نام آوران . اسدی . به طعنه گوید دشمن که کار چون نکنی ز کار گردد مردم بزرگ و نام آور. مسعودسعد. تا سخن پرور بوی از صاحب رازی بهی چون سخاگستر بوی از حاتم طائی بری گر بدندی هر دو نام آور در این ایام تو از سخا و از سخن پیش تو گشتندی بری . سوزنی . جهان را باز دیگر شدنشان و صورت و سیما به عدل شاه نام آور جهان عدل شد پیدا. ؟ (سندبادنامه ص ١٥). هست نام آوری ز کشور روم زیرکی کو ز سنگ سازدموم . نظامی . چنین گفت کای بانوی نامجوی ز نام آوران جهان برده گوی . نظامی . ز نام آوران برکشد نام تو نتابد سراز جستن کام تو. نظامی . زنام آوران گوی دولت ربود که در گنج بخشی نظیرش نبود. سعدی . که شاه ارچه بر عرصه نام آوراست چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است . سعدی . ◄ پهلوان نامی . گرد. پهلوان .جنگجوی نامدار : نشست از بر رخش و نام آوران کشیدند شمشیر و گرز گران . فردوسی . مبادا به گیتی چو تو پهلوان میان بزرگان و نام آوران . فردوسی . همچنین تا مرد نام آور شدی فارِس میدان و مرد کارزار. سعدی . مگر بر تو نام آوری حمله کرد نیاوردی از ضعف تاب نبرد. سعدی . و رجوع به شواهدی که در ذیل معنی اول مذکور افتاده شود.