نالیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (مص ل.)<BR>۱- گریه و زاری.<BR>۲- گله و شکایت کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (مص ل.) ۱- گریه و زاری. ۲- گله و شکایت کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نالیدن . [ دَ ] (مص ) زاریدن . با آواز بیان اندوه خویش کردن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). فریاد و فغان کردن . گریستن . (آنندراج ). زاریدن . افغان کردن . به آواز اندوه خود را بیان کردن . (فرهنگ نظام ). گریه کردن با بانگ و آواز. ناله کردن . اظهار درد و دوری نمودن و رنجیدن . (ناظم الاطباء). ضحیج . ضجر. تضجر. هیع. هن . نأت .نیئت . (منتهی الارب ). زفیر. (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). هنین . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (صراح ). آه و فغان کردن . به زاری صدا برآوردن . بیتابی نمودن . زاریدن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : ای عاشق مهجور ز کام دل خود دور می نال و همی چاو که معذوری معذور. ابوشعیب هروی . نبینیدخویشان و پیوستگان نبینید نالیدن خستگان . فردوسی . پدر جست و برزد یکی سرد باد بنالید و مژگان به هم برنهاد. فردوسی . منیژه چو بشنید نالید سخت که بر من چه آمد ز بدخواه بخت . فردوسی . سحرگاهان بنالد مرغ بر شاخ چو جان عاشقان از درد هجران . ناصرخسرو. چون به نزدیک مدینه رسید بیمار گشت . روزی چند برآمد می نالید. مردم می گفتند: یا رسول اﷲ! ماندگی راه است . (قصص ص ٢٣٣). نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است هرگز نشنیدیم ز پروانه نوائی . سوزنی . گهی بنالد بر مرده ٔ کسان او زار به آوخ آوخ و درد و دریغ و هایاهای . سوزنی . خاقانیا بنال که بر ساز روزگار خوشتر ز ناله ٔ تو نوائی نیافتم . خاقانی . چون ننالم که در خرابی دل غم تن و اندُه زمانه خورم . خاقانی . در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب . خاقانی . با خود غزلی همی سگالید گه نوحه نمود و گاه نالید. نظامی . بدان ماند اندرز شوریده حال که گوئی به کژدم گزیده منال . سعدی . همه از دست غیر می نالند سعدی از دست خویشتن فریاد. سعدی . بنال سعدی اگر عشق دوستان داری که هیچ بلبل از این ناله در قفس نکند. سعدی . پیرمردی ز نزع می نالید پیرزن صندلش همی مالید. سعدی . گویند یک شب با شاپور به هم در جامه ٔ خواب خفته بودمی نالید، شاپور پرسید: از چه می نالی ؟ این دختر گفت ... (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٦٢). می نالم از جدائی تو دمبدم چو نی وین طرفه تر که از تو نیم یک نفس جدا. جامی . بی روی تو نالد دل از این سینه ٔ صدچاک چون مرغ قفس کز غم گلزار بنالد. جامی . اسیر درد شبهای جدائی چنین نالد ز درد بینوائی . وحشی . پای تا سر داغ گشتم دل سراپا درد شد چند نالم وای دل تا چند سوزم وای من . وحشی . گرخندیدم ز خنده ام دل نگشاد گر نالیدم ز ناله کارم نگشود. عاشق اصفهانی . نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است هرگز نشنیدیم ز پروانه صدائی . حزین لاهیجی . دوتا شدم ز غم عشق و زار می نالم به ناله دال بود قامت خمیده ٔ چنگ . مشفقی تاجیکستانی . چاک کردم پیرهن زآن سرو سیمین تن جدا من جدا نالیدم از هجران و پیراهن جدا. مشفقی . ◄ تظلم . (از دهار). دادخواهی . به تظلم به شکایت آمدن . به قصد دادخواهی شکوه بردن : بیامد خداوند آن کشت زار به پیش نگهبان بنالید زار. فردوسی . بنالید سودابه و داد خواست ز شاه جهاندار فریاد خواست . فردوسی . بنالم ز تو پیش یزدان پاک خروشان به سر بر پراکنده خاک . فردوسی . و هر کس که پیش خواجه ٔ بزرگ رفت و بنالید جواب آن بود که کار سلطان و عارض است و مرا در این باب سخنی نیست . (تاریخ بیهقی ص ٢٦٠). جز آنکه به پیش تو همی نالم من پیش که دانم این سخن گفتن . ناصرخسرو. من از فلک به تو نالم که از تو دشمن و دوست چو از فلک به مصیبت همی رسندو به سور. انوری . از تو به که نالم که دگر داور نیست وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست . سعدی . ◄ شکایت کردن . (ناظم الاطباء). شکایت . اشتکاء. (ترجمان القرآن ). شکوه کردن . شکوی . شکایت بردن . گله کردن . گلایه . اظهارتألم کردن : کرا آزمودیش یار تو گشت منال ار گناهی بر او برگذشت . ابوشکور. گر از زیردستان بنالدکسی گر از لشکری رنج یابد بسی . فردوسی . بدو گفت ضحاک چندین منال که مهمان گستاخ بهتر بفال . فردوسی . نه بنالید از ایشان کس نه کس بتپید بازآمد همگان را سوی چرخشت کشید. منوچهری . از آن روزی که از تو شد چه نالی وز آن روزی که نامد چون سگالی . (ویس و رامین ). چند بنالی که بد شده ست زمانه عیب و بدت بر زمانه چون فکنی چون . ناصرخسرو. با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک هست درستم که پای بیش به ره بشکند. خاقانی . بنالید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی . سعدی . نداند کز محبت با خبر نیست همی نالد که با عشقم اثر نیست . وصال . - نالیدن از ؛ شکایت کردن از. شکوه برداشتن از. شکوه بردن از. به شکایت آمدن از : چه بندی دل اندر سرای سپنج چه نازی به گنج و چه نالی ز رنج . فردوسی . بدانگه که بازآمد از روم شاه بنالید از آن جنبش و رنج راه . فردوسی . به یزدان نمایم به روز شمار بنالم ز بدکن به پروردگار. فردوسی . شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسی که نه از درد بنالید ونه برزد نفسی . منوچهری . تو ای دانشی چند نالی ز چرخ که ایزد بدی دادت از چرخ برخ . اسدی . بنالم به تو ای علیم قدیر ز اهل خراسان صغیرو کبیر. ناصرخسرو. نالیدنت از جهل خویش باید از حجت بیچاره چند نالی . ناصرخسرو. امت را چون ز آل می ببرد یار جز به تو یارب ز یار بدبه که نالم . ناصرخسرو. پیش رفتند از جهودان فدک و خیبر و بنی قریظه بنالیدند. (قصص ). زین چرخ بنالم به پیش آن کز چرخ بهمت دهدم داد. مسعودسعد. سنگ پشت از ره فراق بنالید. (کلیله و دمنه ). شه که عادل بود ز قحط منال عدل سلطان به از فراخی سال . سنائی . ز او [ از چرخ ]، چه نالی که چون تو مجبور است ز او چه گریی که چون تو حیران است . ادیب صابر. ننالم از غم هجرت چو وصل حاصل اوست که زیر رنج بود گنج های پنهانی . مجیر بیلقانی . ننالیدم ز تو هرگز ولی این بار می نالم که زخمت را محابائی نمی بینم نمی بینم . خاقانی . دانه ٔ دست پایدام تو گشت از که نالی که خویشتن کردی . خاقانی . ما نمی گفتیم کم نال از حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج . مولوی . که نالد ز ظالم که در دور تست که هر جور کو می کند جورتست . سعدی . شبانگه کارد بر حلقش بمالید روان گوسپند از وی بنالید. سعدی . هرگز از دور زمان ننالیده ام مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود. (گلستان ). من نه آنم که به جوراز تو بنالم حاشا چاکر معتقد و بنده ٔ دولتخواهم . حافظ. - نالیدن به ؛ شکایت بردن به . شکوه کردن به : بدان زهر تریاک نامد بکار ز هرمز به یزدان بنالید زار. فردوسی . چو فرزند سام نریمان ز بند بنالد به پروردگار بلند. فردوسی . بنالید دستان به پروردگار که ای برتر از گردش روزگار. فردوسی . ندانم بخت را با من چه کین است به که نالم به که زین بخت وارون ؟ لبیبی . نامه ها نبشتند به ماوراءالنهر و رسولان فرستادند و به اعیان ترکان بنالیدند. (تاریخ بیهقی ). ◄ رنجیدن . (ناظم الاطباء). ◄ آواز. صدا. آوا. ترنم . آواز کردن . صدا کردن . مترنم شدن . - نالیدن ادوات موسیقی ؛ به ترنم درآمدن آن . نواخته شدن آن : ز نالیدن بوق و بانگ سرود هوا گشت از آواز بی تار و پود. فردوسی . هوا ابر بست از بخور و عبیر بخندید بم ّ و بنالید زیر. فردوسی . همه شهر ز آوای هندی درای ز نالیدن بربط و چنگ و نای . فردوسی . ما به شادی همه گوئیم که ای رود بموی ما به پدرام همی گوئیم ای زیر بنال . فرخی . - نالیدن مرغ و بلبل ؛ آواز خواندن . صدا کردن . نغمه سرائی کردن : به پالیز بلبل بنالد همی گل از ناله ٔ او ببالد همی . فردوسی . دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش . سعدی . گه ابرخیرخیر ببارد بر آبدان گه مرغ زارزار بنالد به مرغزار. شیبانی . ◄ غریدن . بانگ برداشتن . صدا کردن . بانگ کردن . خروشیدن . غریویدن : و اگر هیچ چیزی آلوده بر آن ریگ افکنند بنالد چنانکه رعد بنالد. (تاریخ سیستان ). بغرید کوس و بنالید نای تو گفتی زمین اندرآمد ز جای . فردوسی . روز وغا که تابد چون برق روی تیغ هنگام کین که نالد چون رعد نای کوس ؟ صباحی . گاه غوکوس آمد و نالیدن شیپور کز مرگ پدر، پور بنالد همه در غم . فتح اﷲخان شیبانی . برق چون دلبران بخندد خوش رعد چون بیدلان بنالدزار. شیبانی . ◄ تضرع کردن . دعا و التماس کردن : بنالید در پیش جان آفرین که ای از تو برپا سپهر برین . فردوسی . گوئی که حجتی تو و نالی به راه من از نال خشک خیره چه بندی کمر مرا. ناصرخسرو. اگر چنانچه بهتر شوم ترا صد چوب بزنم تا این سخن چرا گفتی پس بنالید و گفت ... (قصص ص ١٣٩). - نالیدن با ؛ تضرع و زاری کردن به : ببارید دستان زدو دیده خون بنالید با داور رهنمون . فردوسی . - نالیدن بر ؛ تضرّع کردن به . به تضرع آمدن نزدِ : سیاوش بنالید بر کردگار که ای برتر از گردش روزگار. فردوسی . بنالید بر کردگار جهان بزاری همی آرزو کرد آن . فردوسی . زچنگ روزه به زنهار عید خواهم رفت بر او بنالم و گویم مرا ز روزه بخر. فرخی . مگر جامه یکسر پرستنده وار بپوشندو نالند بر کردگار. اسدی . اگر زیردستی درافتد ز پای حذر کن ز نالیدنش بر خدای . سعدی . - نالیدن به ؛ تضرع و التماس و الحاح کردن نزدِ... دعا کردن به : به یزدان بنالید کای کردگار بدین کار این بنده را پاس دار. فردوسی . به یزدان بنالید گودرز پیر که ای دادگر مر مرا دست گیر. فردوسی . بنالید دستان به پروردگار که ای برتر از گردش روزگار. فردوسی . دلش تنگ شد آنگه به خدا بنالید و گفت : خدایا یک گناه کردم مرا از بهشت بیرون کردی . (قصص ص ١١٢). موسی بنالید و گفت چه کنم ؟ فرمان آمد که یا موسی از خرقهای درویشان پاره ای نقاب کن . (قصص ص ١١٢). ایزدتعالی گندم غذاء او [آدم، پس از بدر افتادن از بهشت ] کرد هرچند از وی میخورد سیری نیافت به ایزدتعالی بنالید. جو بفرستاد تا از آن نان کرد و بخورد و به سیری رسید. (نوروزنامه ). به درگاه فرمانده ذوالجلال چو درویش پیش توانگر بنال . سعدی . ◄ مریض شدن . مریض بودن . بیمار شدن . ناخوشی . ناتندرستی . ناچاقی . ناخوش شدن : چوشد سال آن پارسائی دوهفت بنالید و آن سرو نازان بچفت . فردوسی . ده و هشت بگذشت سال از برش بنالید چون تیره گشت اخترش بگفت این و یک هفته زآن پس بزیست برفت و بر او تخت چندی گریست . فردوسی . من اندر خدمتش تقصیر کردم ... ... مرا عذری به یاد آر ای برادر اگر گویم بنالیدم بد افتد که باشد مرد نالان زار و لاغر. فرخی . چو سرو سیمین بودی چو نال زرد شدی مگر ز رنج بنالیده ای به راه اندر. فرخی . مگر امسال چو پیرار بنالید ملک نی، من آشوب از این گونه ندیدم پیرار. فرخی . مسکین این فال بزد و راست آمد و دیگر روز بنالید و شب گذشته شد و آنجا دفن کردند. (تاریخ بیهقی ص ٤٦١). حکایتی خوش است که عجوزی روستائی را دختر بنالید. (نقض الفضائح ص ٢٧٢).
مترادف و متضاد واژهدان
زاریدن، زاری کردن، ضجر، مویه کردن، موییدن، ناله کردن تضرع کردن، شکایت کردن، شکوه کردن، گلایه کردن