ناسپاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسپاس . [ س ِ ] (ص مرکب ) کافرنعمت . (آنندراج ). ناشکر. (انجمن آرا). ناشکر. حق ناشناس . نمک بحرام . بی وفا. ناپسند. بی تمیز. (ناظم الاطباء). کنود. (ترجمان القرآن ). کافر. کفور. کفار. کناد. کنود. (منتهی الارب ). ناحقگزار. حق ناگزار. نمک نشناس . که سپاسگزار نیست . که سپاسگزاری نکند : خرد نیست با مردم ناسپاس نه آن را که او نیست یزدان شناس . فردوسی . ستاننده گر ناسپاس است نیز سزد گر ندارد کس او را بچیز. فردوسی . چنین داد پاسخ که ای ناسپاس ! نگوید چنین مرد یزدان شناس . فردوسی . ز هرکس پشیمان تر آن را شناس که نیکی کند با کس ناسپاس . اسدی . با ناسپاسان نیکی کردن از خیرگی باشد. (قابوسنامه ). نبوم ناسپاس ازاو که ستور سوی فرزانه بهتر از نسپاس . ناصرخسرو. ناسپاس را بخود راه مده . (خواجه عبداﷲ انصاری ). سپاس خدا کن که بر ناسپاس نگوید ثنا مرد یزدان شناس . نظامی (از آنندراج ). همه در خرام و خورش ناسپاس نبینی در ایشان کس ایزدشناس . نظامی . قیمت این خاک بواجب شناس خاک سپاسی بکن ای ناسپاس . نظامی . وگر بر دروغ افکنی این اساس سر و مال بستانم از ناسپاس . نظامی . حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس قول احمد را خطا گفتند جمعی ناسزا. خاقانی . عادت آن ناسپاسان در تو رست نایدت هر بار دلو از چه درست . مولوی . گر انصاف خواهی سگ حق شناس به از آدمیزاده ٔ ناسپاس . سعدی . و باتفاق خردمندان سگ حق شناس به که آدمی ناسپاس . (گلستان سعدی ). که زائل شود نعمت ناسپاس . سعدی .