ناسودمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناسودمند. [ م َ ] (ص مرکب ) بی فایده . بیهوده . بی حاصل . بی سود. بی اثر : بدان دشت چه گرگ و چه گوسفند چو باشند بیکار و ناسودمند. فردوسی . که گستهم و بندوی را کرده بند به زندان کشیدند ناسودمند. فردوسی . که ازبهر من دل نداری نژند نکوشی به فریاد ناسودمند. نظامی . - سخن (گفتار) ناسودمند : کزو برتن من نیاید گزند نگردد بگفتار ناسودمند. فردوسی . شنیدم سخن های ناسودمند دلم نیست ترسان ز بیم گزند. فردوسی . زمانی فرود آی و بگشای بند چه گوئی سخنهای ناسودمند. فردوسی . کرا در خرد رای باشد بلند نگوید سخنهای ناسودمند. نظامی . ◄ زیان بخش . موذی . آزاررساننده : بپرهیز ازآن مرد ناسودمند که خیزد از او درد و رنج و گزند. فردوسی . وگر زین بپیچی گزند آیدت همه کار ناسودمند آیدت . فردوسی . که اندر جهان چیست ناسودمند که آرد بدین پادشاهی گزند. فردوسی . ◄ پرزیان . پرآسیب . خطرناک : بدو گفت بهرام کاین گوسفند که آرد بدین جای ناسودمند. فردوسی . نترسد ز کردار چرخ بلند شود زندگانیش ناسودمند. فردوسی . که آمد ز برگ درخت بلند خروشی پر از هول و ناسودمند. فردوسی .