نازک بدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نازک بدن . [ زُ ب َ دَ ] (ص مرکب ) معشوق . هر که بدن لطیف دارد. (فرهنگ نظام ). کنایه از معشوق باریک میان لطیف تن . (انجمن آرا).معشوق لطیف و زیبا. (ناظم الاطباء). که تنی لطیف و ظریف و زودرنج دارد. تنک پوست . لطیف اندام : نازک بدنی که می نگنجد در زیر قبا چو غنچه در پوست . سعدی . بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان . حافظ. چنان نازک بدن باشد که گر آری بگلزارش به پا از سایه ٔ مژگان بلبل می رود خارش ! ؟
نازک بدن . [ زُ ب َ دَ ] (اِ مرکب ) نوعی از رستنی باشد شبیه به بستان افروز لیکن ساقش سرخ و خوش رنگ می باشد و بعضی گویند سرخ مرد همانست . (برهان قاطع). آن را سرخ مرد نیز خوانند. (فرهنگ نظام بنقل از جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ در هندوستان نوعی از کنار که بسیار شیرین و تنک پوست بود و آن را پیوند کنند. (آنندراج ). ◄ یک قسم گلی سرخ . ◄ قسمی از عناب . (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
نازک تن
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی