نازک اندام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نازک اندام . [زُ اَ ] (ص مرکب ) آنکه همه اندام و اعضای وی نرم و لطیف باشد. (ناظم الاطباء). ظریف . ظریف اندام . جوان . متناسب اعضا. که اندامی ظریف و زیبا دارد : طلب کرد یار دلارام را پری پیکر نازک اندام را. نظامی . کافروخته روی بود و بدرام پاکیزه نهاد و نازک اندام . نظامی (لیلی و مجنون ص ٢٢٧). شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و نازک اندام بود. سعدی . نازت بکشم که نازک اندامی بارت ببرم که نازپروردی . سعدی . چندانکه خوب و لطیف ونازک اندامند درشتی و سختی کنند. (گلستان ).