نازپرورد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نازپرورد. [ پ َ وَ ] (ن مف مرکب ) کسی که به ناز و نعمت بزرگ شده باشد. نازپرورده . (فرهنگ نظام ). نازپرور. نازک طبع. نازک مزاج که تحمل سختی و شدت ندارد. که در ناز و نعمت پرورش یافته و زیسته است : کای خواجه ٔ خوب نازپرورد ره پرخطر است باز پس گرد. نظامی . وآن ساده سرین نازپرورد دانی که بزخم نیست درخورد. نظامی . نازپرورد بکر طبع مرا گم مکن با حجاب بازفرست . خاقانی . نازت بکشم که نازک اندامی بارت ببرم که نازپروردی . سعدی . ببخشای بر ناله ٔ عندلیب الا ای گل نازپرورد من . سعدی . بهار میوه چو نوروز نازپرورد است که تا بلوغ دهان برنگیرد از پستان . سعدی . نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه ٔ رندان بلاکش باشد. حافظ. دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود نازپرورد وصال است مجو آزارش . حافظ. چه بار است بر جان پردرد من که خون شد دل نازپرورد من . نزاری قهستانی . نازپرورد هوا با نفس نتواند غزا زن که باشد لایق معجر چه مرد مغفراست ؟ جامی .