نازنین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ) (ص نسب.)<BR>۱- دوست داشتنی.<BR>۲- زیبا، ظریف.<BR>۳- معشوق.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ) (ص نسب.) ۱- دوست داشتنی. ۲- زیبا، ظریف. ۳- معشوق.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نازنین . [ زَ ] (ص نسبی ) از: ناز + نین (نسبت )، دارنده ٔ ناز. معشوق لطیف و ظریف . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). چیزی که به ناز نسبت داشته باشد. (آنندراج ). نازکننده . نازنده . (ناظم الاطباء). صاحب ناز. (آنندراج ). باناز : نبرد ذل بر آستان ملوک این دل نازنین که من دارم . خاقانی . آفتابم که خاک ره بوسم نه هلالم که نازنین باشم . خاقانی . لطف ازل با نفسش همنشین رحمت حق نازکش اونازنین . نظامی . ای بزمین بر چو فلک نازنین نازکشت هم فلک و هم زمین . نظامی . دل کند ناز و خود چنین باشد خانه پرورد نازنین باشد. اوحدی . - نازنین کردن خود را ؛ خود را لوس کردن . (یادداشت مؤلف ) : خود را چو دلبران زمان نازنین مکن . سنائی . ◄ معشوق . (ناظم الاطباء). معشوقه ٔ با کرشمه بود. (اوبهی ). معشوق لطیف و ظریف . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : نازنینان منا! مرد چراغ دل من همچو شمع از مژه خوناب جگر بگشائید. خاقانی . نالم چو ز آب آتش جوشم چو ز آتش آب تا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت . خاقانی (دیوان ص ٧٢٥). گوش من بایستی از سیماب چشم انباشته تا فراق نازنینان را خبر نشنودمی . خاقانی . دست شست از وجود هر که دمی در غم چون تو نازنین افتاد. عطار. گرچه بربود عقل و دین مرا بد مگوئید نازنین مرا. امیرخسرو. ای نازنین پسر! تو چه مذهب گرفته ای ؟ کت خون ما حلال تر از شیر مادر است . حافظ. خوش هوائیست فرح بخش خدایا بفرست نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم . حافظ. نازنینا! بچنین حسن و لطافت که تراست نازکن ناز که شایسته ٔ ناز آمده ای . شیفته ٔ همدانی . ◄ دوست داشتنی . محبوب . (ناظم الاطباء). عزیز. گرامی : وگر دل از زن وفرزند نازنین برداشت بدان دو کار نبود از خرد بدو تاوان . فرخی . کجا شد سیامک شه نازنین کجا رفت هوشنگ با داد و دین . اسدی . بی بلا نازنین شمرد او را چون بلا دید درسپرد او را. سنائی . چونانکه شیر و شهد مکد طفل نازنین تو شهد و شیر دولت و اقبال می مکی . سوزنی . ای نازنین کبوتر! از اینجاست برج تو گر هیچ نامه داری از آنجا بما رسان . خاقانی . به آب چشم، گفت ای نازنین ماه ! ز من چشم بدت بربود ناگاه . نظامی . نبینم روی او، گر بازبینم پرآتش باد چشم نازنینم . نظامی . همرهان نازنینم از سفر بازآمدند بدگمانم تا چرا بی آن پسر بازآمدند. کمال اسماعیل . گر بر سر و چشم من نشینی نازت بکشم که نازنینی . سعدی . زیبد اگر به عالمی فخر کنی، که سالها مادر دهر ناورد همچو تو نازنین خلف . محیط قمی . شبها به یاد نرگس نازآفرین تو خوابم نمی برد، به سر نازنین تو! مظهر تبریزی . ◄ نازپرورد. گرامی داشته شده . به ناز و نعمت پرورده : فریاد از آن زمان که تن نازنین ما بر بستر هوان فتد و ناتوان شود. سعدی . غلام آبکش باید و خشت زن بود بنده ٔ نازنین مشت زن . سعدی . - نازنین پروردن ؛ به ناز و نعمت پروردن . عزیز داشتن : تو دشمن چنین نازنین پروری ندانی که ناچار زخمش خوری . سعدی . توانا که او نازنین پرورد به الوان نعمت چنین پرورد. سعدی . ◄ زیبا. (ناظم الاطباء). جمیل . خوب . دوست داشتنی : همواره این سرای چو باغ بهشت باد از رومیان چابک و ترکان نازنین . فرخی . آمده در نعت باغ عنصری و عسجدی وآمده اندر شراب آن صنم نازنین . منوچهری . نازنین جان را کن ای ناکس به علم تن چه باشد گر نباشد نازنین . ناصرخسرو. نظر پاک این چنین بیند نازنین جمله نازنین بیند. سنائی . پشت عراق و روی خراسان ری است ری پشتی چه راست دارد و روئی چه نازنین . خاقانی . بناگوشی چو برگ یاسمین تر بر و اندامی از گل نازنین تر. امیرخسرو (از آنندراج ). همچون تو نازنینی سر تابه پا لطافت گیتی نشان نداده، ایزد نیافریده . حافظ. گرم به ناز کشی ور به لطف بنوازی هرآنچه می کنی ای نازنین خوشایند است . زرگر اصفهانی . به بوسه ای دل ما شاد کن در آخر حسن که وقت ما و تو ای نازنین پسر تنگ است . صائب . به صورت نازنین و شوخ و چالاک به دل دور از همه خوبان هوسناک . وصال . نگار نازنین شیرین مهوش چو زلف خود پریشان و مشوش . وصال . ◄ نفیس . (ناظم الاطباء). باارزش . ارجمند. قیمتی . گرانبها. گرامی . عزیز. - اوقات نازنین ؛ ساعات گرانمایه و باقدر. (ناظم الاطباء). ◄ ظریف . لطیف . (ناظم الاطباء). ◄ به مجاز، به معنی بسیار خوب و پسندیده . (از آنندراج ). پسندیده . دلپسند. مطبوع . (ناظم الاطباء).
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه