نازش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نازش . [ زِ ] (اِمص ) نازیدن . رجوع به نازیدن شود. ◄ نازش و ناز. حرکات خوشاینده که معشوقان برعاشقان کنند. (آنندراج ). ◄ امتناع . تکبر. (ناظم الاطباء). بی دماغی . استغناء. (از آنندراج ). - نازش آوردن ؛ ناز کردن : گر او نازش آرد من آرم نیاز مگر گردد ازبنده خشنود باز. نظامی . ◄ فخر. (آنندراج ). مفخرت . (مهذب الاسماء). نازیدن . فخر. افتخار. سرافرازی . (ناظم الاطباء). بالش . بالیدن . مباهات . نخوت . مفاخرة. مفاخرت : در همه قریش کسی را فرزندی چون عماره نیست ... ما را و ترا و همه قریش را بدو نازش است . (ترجمه ٔ طبری ). به مردی و نیروی بازو مناز که نازش بعلم است و فضل و کرم . ناصرخسرو. برهمنی که به زنار بود نازش او ز بیم تیغ تو می بگسلد ز تن زنار. مسعودسعد. چه باشد نازش و نالش به اقبالی وادباری که تا برهم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی . سنائی . رسم ضعیفان به تو نازش بود رسم تو باید که نوازش بود. نظامی . ◄ ناز و نوازش . تسلا.دلنوازی . (ناظم الاطباء) : ستمدیده را اوست فریادرس منازید با نازش او به کس . فردوسی . ◄ جاه و جلال . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) مغمز. مایه ٔ نازیدن : بدو نازش جان افراسیاب دلش ز آتش مهر او پر ز تاب . فردوسی . همان نامور رستم پیلتن ستون کیان نازش انجمن . فردوسی . فرستاده بر شاه کرد آفرین که ای نازش تاج و تخت و نگین . فردوسی .