نازدیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نازدیده . [ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نازپرورده . نازنین . به ناز و نرمی و لطف پرورش یافته : بدو گفت کای نازدیده جوان مبر دست سوی بدی تا توان . فردوسی . به تنها همی رفت و کس را نبرد تن نازدیده به یزدان سپرد. فردوسی . گفتم که چگونه رستی از رضوان ای بچه ٔ نازدیده ٔ حورا. مسعودسعد.