نازان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
۱ - (ص فا.) ناز کننده.<BR>۲- (ق.) نازکنان، در حال ناز کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
۱ - (ص فا.) ناز کننده. ۲- (ق.) نازکنان، در حال ناز کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نازان . (نف ) نازکننده مانند معشوقه . (ناظم الاطباء). نازنده . مفتخر. مباهی . بالنده . سربلند. سرافراز. که می نازد : ببالا چو سرو و بدیدار ماه جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه . فردوسی . و حق نازان شد و باطل حیران . (تاریخ بیهقی ). او اصل مهتریست مر آن اصل را تو فرع نازان بتو چو جسم بروح و شجر ببار. سوزنی . به چه خرمی و نازان گرو از تو برده هامان اگرت شرف همین است که مال و جاه داری . سعدی . و جهانیان همه ایمن و ساکن بودند و در خیر و نعمت نازان . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). - سرو نازان : دوتا گشت آن سرو نازان بباغ همان تیره گشت آن فروزان چراغ . فردوسی . ◄ (ق ) در حال ناز. خرامان . بناز : نازان و دمان بره چو نادانان با قامت سرو و روی دیباهی . ناصرخسرو. و خرامان و نازان همی شد. (منتخب قابوسنامه ). مه و خورشید را دیدند نازان قران کرده ببرج عشقبازان . نظامی . و رجوع به ناز شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه