نارو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نارو. (اِ) پرنده ای است خوش آواز مانند بلبل . جَل . (برهان قاطع) (از شعوری ). ناروه . (حاشیه ٔ برهان قاطعدکتر معین ) : نارو بنارون بر ساری بیاسمن بر قمری بنسترن بر برداشتند آوا. کسائی (از آنندراج ). بزند نارو بر سرو سهی سرو سهی بزند بلبل بر تارک گل قالوسی . منوچهری . پرده ٔ راست زند نارو بر شاخ چنار پرده ٔ باده زند قمری بر نارونا. منوچهری . صلصل خواند همی شعر لبید و زهیر نارو راند همی مدح جریر و خثم . منوچهری . نالیدن نارو و نواهای سریچه ناطق کند آن مرده ٔ بی نطق و بیان را. سنائی (از آنندراج ). ◄ رشته ای را گویند که از اعضای مردم برمی آید و آن را به عربی عرق مدنی خوانند. (برهان ). و آن را به عربی عرق مدنی خوانند. (آنندراج ). رشته ای که از اعضای مردم برآید و به هندی نیز به همین نام معروف است . (رشیدی ) (فرهنگ نظام ). بیماری است که آن را رشته هم می گویند و اکثراً در ناحیه ٔ قوزک پا پیدا می شود و آن کرمی است به شکل رشته ٔ نازک نخ که به تدریج از بدن بیرون می آید و آن راچون نخ می پیچند تا بتمامی از بدن خارج شود اگر پاره شود بیمار می میرد. (از شعوری ). پیوک . (ناظم الاطباء): تا رگ شرم بدرّیدم و نیرو کردم زده نیروی من از پای به بیرون نارو. سوزنی .
نارو. (اِ) اسم سنبل الطیب است . (فرهنگ نظام از محیط اعظم ).
نارو. (اِخ ) نام جزیره ای است در بحر کاهل که در تحت حکومت نیوزیلند است . (فرهنگ نظام ).