ناروان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناروان . [رَ ] (ص مرکب ) راکد. ایستاده . غیرجاری . ساکن . غیرمتحرک . (ناظم الاطباء) : هر اشک ناروان روان گردد و هر رخساره ای خراشیده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). - آب ناروان ؛ ماء راکد. ◄ بازار کساد. (ناظم الاطباء). غیر رایج . (ناظم الاطباء). کاسد. (محمودبن عمر). کسید. (از منتهی الارب ). بی رونق . نارایج . نارواج . ناروا : کآنجا سر سبز بی زر سرخ چون سیم سیاه ناروان است . انوری . ◄ بی جان . بی روح . جامد. ◄ پست . فرومایه . (ناظم الاطباء).
ناروان . (اِ) نارون . درختی است معروف بغایت خوش اندام و پربرگ و سایه دار. (برهان قاطع) (آنندراج ). و به ترتیب شاخهایش چتروار شود چنانکه در سایه اش بسیار کس توانند استراحت کنند و بواسطه ٔ خوش ترکیبی قد و قامت معشوق را شعرا به آن تشبیه کنند. (انجمن آرا) (آنندراج ). نارون . (ناظم الاطباء). رجوع به نارون شود. - ناروان بالا، ناروان قد ؛ بلند مانند درخت نارون . (ناظم الاطباء). ◄ آلوبالو. ◄ تاجریزی و عنب الثعلب . (ناظم الاطباء). ◄ انار (؟). ولف در فهرست شاهنامه ناروان را به معنی «انار» آورده است . (از حاشیه ٔ برهان قاطع دکتر معین ) : رخانش چو گلنار و لب ناردان ز سیمین برش رُسته دو ناروان . فردوسی . چون آب ناروان بود اندر قدح اگر آمیخته به مشک بود آب ناروان . جوهری زرگر. ◄ گلنار. (برهان ). گلنار فارسی . (آنندراج ). گل انار پارسی . (رشیدی ). گلنار. (ناظم الاطباء) (شعوری ). ◄ نارون . ناربن . درخت انار : و آن نارها بین ده رده بر ناروان گرد آمده . منوچهری .