ناره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناره . [ رَ / رِ ] (اِ) زبانه ٔ ترازو و زبانه ٔ قپان . (برهان ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (از ناظم الاطباء). رمانه ٔ کپان . (صحاح الفرس ). شاهین ترازو (شعوری ) : ز بس برسختن زرش بجای مادحان هزمان ز ناره بگسلد کپان ز شاهین بگسلد پله . دقیقی . چون بود راستی معدلتش چه برآید ز پله و ناره . شمس فخری . رجوع به ناره شود. ◄ سنگی که از قپان می آویزند بجهت وزن کردن اجناس . (رشیدی ) (از برهان قاطع) (از آنندراج ).سنگ وزن قپان یک کفه ای . (فرهنگ نظام ). سنگ قپان . (ناظم الاطباء). شاقول قنطار. (شعوری ) : زیر کسان آنگه چون دانگ سنگ خایه همی دارم چون ناره ای . سوزنی . زین مناره شکل ایری خایگان چون ناره ای . سوزنی . باری بهر حساب که خواهی سر عدوت آویخته ز جائی چون ناره از کپان . کمال اسماعیل . این بارکش دل من چون آهن است گوئی تا چند از حسابت دروا چو ناره باشد؟ کمال اسماعیل (از آنندراج ). ◄ ریسمان گنده را نیز گویند. (برهان ). ریسمان گنده . (آنندراج ) (انجمن آرا). ریسمانی گنده [ کلفت ] بود. (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ). شاید لفظ هندی اشتباه بفارسی شده . در اردو ناژه باژاء هندی به معنی بند زیر جامه و مانند آن است ٠ (از فرهنگ نظام ). ریسمان گنده . (ناظم الاطباء) (رشیدی ). بند چادر. طناب . ◄ به معنی ناله و زاری هم آمده است . (برهان قاطع). بدل ناله . (آنندراج ) (انجمن آرا). در زبان ولایتی مازندران مبدل ناله است . (فرهنگ نظام ). مرادف ناله، ناریدن یعنی نالیدن . (از فرهنگ رشیدی ). ناله و زاری . (ناظم الاطباء). تلفظی در ناله و زاری . (حاشیه برهان قاطع چ معین ).