نارنجک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نارنجک . [ رَ / رِ ج َ] (اِ مصغر) مصغر نارنج . (ناظم الاطباء). نارنج خرد. ◄ (اِ مرکب ) قسمی از گلوله ٔ توپ که پس از دررفتن می ترکد. (ناظم الاطباء). گلوله مانندی حاوی مواد منفجره که به دشمن افکنند. (یادداشت مؤلف ) : توپهای کلان که هریک را بیست و پنج عدد نارنجک و پول سیاه پر کرده بودند یکی از نارنجکها و گلوله ها به آدم و اسب سواران قلعه نرسید. (تاریخ زندیه ).
نارنجک . [ رِ ج َ ] (اِخ ) از دهات دهستان چهاردولی بخش قروه شهرستان سنندج و در ٣٠هزارگزی مشرق قروه و ٨هزارگزی شمال شرقی جاده ٔ شوسه ٔ همدان به قروه و در منطقه ای کوهستانی و سردسیر واقع است و ٧٦٥ تن سکنه دارد. آبش از چشمه و محصولش غلات و میوه و لبنیات است . مردمش به کار زراعت و گله داری مشغولند. و صنعت دستی اهالی بافتن قالیچه و گلیم و جاجیم است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٥ ص ٤٥٠).