نارس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ) (ص مف.) کال، نپخته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ) (ص مف.) کال، نپخته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نارس . [ رَ ] (ن مف مرکب ) میوه ٔ خام و نرسیده . (انجمن آرا). میوه ٔ خام و شراب خام که قابل خوردن نباشد و گاهی بر گلهای ناشکفته نیز اطلاق کنند. (آنندراج ). چیزی که نرسیده و پخته نشده باشد.کامل نشده . خام . به حد کمال نرسیده . (ناظم الاطباء). نارسیده . نرسیده . خام . فج . کال . ناپخته : همت پستم مرا محروم کرد از کار خویش میوه نارس نیست دست بینوایان نارساست . قدسی (از آنندراج ). نرگس اکثر از چمن نارس به نرگسدان رود در غریبی بیشتر طبع سخنور خورده آب . محمد سعید اشرف (از آنندراج ).
فرهنگ طیفی واژهدان
[ناشی از فقدان آمادگی]، کال، نرسیده، نپخته، سبز، کاملنشده، بکر، خام، درحالت فطری و اولیه، رشد نیافته، عقبمانده موقتی، موردی، سازماننیافته، غیرمتشکل، خودبهخود دیرشده، ازموقع گذشته، دیر نامهیا، تازهکار، نوآموز، شیرخواره نو ازدست دررفته، واگذاشته [غفلت] ناگهانی، غیرمنتظره زودرس، قبلاز موعد، پیشرس، زود ناصاف، نتراشیده، زمخت، ناسفته، آغازین، بدوی نارسا، غیرکامل، ناقص، تکمیلنشده، معیوب، ناقص باز، خطرناک، ناامن نابسامان، بینظم، آشفته ناشناخته سطحی [دانش] بایر، استفادهنشده، برکنار (فرسوده) بینتیجه سمبلشده ناباب فاقد کارآیی، زنگزده، فرسوده، زوالیافته
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی