ناراستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناراستی . (حامص مرکب ) مکر. حیله . عدم صداقت و راستی . (ناظم الاطباء). نابکاری . خیانت . نادرستی . دغلی . کژی . تقلب . دغا. دروغ و دروغگوئی : بکژی و ناراستی کم گرای جهان از پی راستی شد بپای . ابوشکور. دو کار است بیداد و ناراستی که در کار مرد آورد کاستی . دقیقی . ز نادانی و هم ز ناراستی ز کژی و کمی و از کاستی . فردوسی . اگر نه از آن بودی که اول عهد بکردم باشما که شما را حرمت دارم والا شما را بدین ناراستی از من رنج رسیدی . (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی ). کزین بیش بر دلفریبی مباش به ناراستی یک رکیبی مباش . نظامی . زنی را که جهل است و ناراستی بلا بر سر خود نه زن خواستی . سعدی . وگر نامور شد به ناراستی دگر راست باور ندارند از او. سعدی . بناراستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت مینهی . سعدی . ◄ کجی . راست نبودن . اعوجاج . مستقیم نبودن . ◄ ناصافی . ناهمواری . ◄ تباهی . نابسامانی . بسامان و مرتب نبودن . روبراه نبودن : عجرفه، شکستگی و ناراستی کار. (منتهی الارب ).