ناخوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناخوردن . [ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص منفی ) نخوردن . امساک . بر اثر بیماری یا ناداری یا خست از خوردن امساک کردن : ز ناخوردنش چشم تاریک شد تن پهلوانیش باریک شد. فردوسی . ناخوردنت ار چه دلپذیر است زین یکدو نواله ناگزیر است . نظامی . که ز ناگفتنش خلل زاید یا ز ناخوردنش بجان آید. سعدی (گلستان ).