ناخواست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناخواست . [ خوا / خا ] (ن مف مرکب ) بلااراده .(حاشیه ٔ برهان چ معین ). به معنی بی طلب باشد. (برهان قاطع) (انجمن آرا). طلب نشده . درخواست ناشده . خواهش ناکرده . (ناظم الاطباء). نخواسته . ◄ (مص مرخم ) کراهت . نخواستن . عدم رغبت . بی میلی : جرمی که ازتو آمد بر خویشتن گرفتم بسیار جهد کردم ناخواست را چه چاره . رفیع مروزی . سیری از من نپرسمت که چرا زانکه ناخواست را بهانه بسی است . عمادی شهریاری . - بناخواست ؛ کرهاً. جبراً. قسراً. عنفاً. به زور. به ستم . به اجبار. (یادداشت مؤلف ). ◄ (ن مف مرکب ) هر چیز که بر پای کوفته شده باشد عموماً و زمین بپا کوفته شده را نیز گویند خصوصاً. (برهان قاطع) (آنندراج ). آنچه بپای کوفته باشند. (شمس اللغات ). ◄ پاسپرده ناشده . پایمال ناشده . (ناظم الاطباء) . رجوع به ناخوست شود.