ناخنه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ ن) (اِ.) گوشت زایدی که در گوشة چشم بوجود میآید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ ن) (اِ.) گوشت زایدی که در گوشه چشم بوجود میآید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناخنه . [ خ ُ ن َ / ن ِ ] (اِ) ظفر. ظَفَرَه . (مهذب الاسماء). مرضی است از امراض چشم و آن گوشتی باشد که در گوشه ٔ چشم بهم میرسد و بتدریج تمام چشم را می گیرد. گویند از نگاه کردن به ستاره ٔ سهیل آن کوفت برطرف می شود. و آنچه در چشم آدمی بهم میرسد اگر علاج نکنند زیاده گردد و آنچه در چشم اسب و استر بهم رسد اگر در ساعت نبرند هلاک سازد. (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ). گوشت پاره ای که در گوشه ٔ چشم پدید آید و بتدریج همه ٔ چشم را فرا گیرد. (ناظم الاطباء) : هر چه در چشم عمر ناخنه بود ناخن قهر تو عیان برداشت . مجیر بیلقانی . جهان به چشمی ماند در او سیاه و سپید سپید ناخنه دار و سیاه نابینا. خاقانی . تن چو ناخن شد استخوانم از آنک بخت را ناخنه بچشم برست . خاقانی . ترسم که بچشم ابلق عمر از ناخنه استخوان ببینم . خاقانی . چشم بهی مدار که در چشم روزگار آن ناخنه که بود بدل شد به استخوان . خاقانی . منکران فضل را جز ناخنه ناخن مباد کز چنین سگ مردمان باشد دریغ این استخوان . نظامی . در چشم تو چون ناخنه پیدا باشد از بهر تو تشویش مهیا باشد. چیزی که در این مرض بود فایده مند در نزدیک حکیم روشنایا باشد(؟) یوسفی حکیم (از آنندراج ).