ناخن زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناخن زدن . [ خ ُ زَ دَ ] (مص مرکب ) برانگیزانیدن و جنگ انداختن میان دو کس . (ناظم الاطباء). کنایه از جنگ انداختن میان دو کس باشد. (برهان قاطع). در میان دو کس فتنه انداختن . (آنندراج ). و نیز رجوع به ناخن بریکدیگر زدن شود : میزند چشم تو هر لحظه به مژگان ناخن ترسم ای شوخ میان من و تو جنگ شود. ملاغنی (از آنندراج ). چو تو سوار شوی ماه نو زند ناخن که در میان دو خورشید گرم سازدجنگ . قاضی نورالدین (از آنندراج ). غمزه ات چون با دل مجروح من جوید نزاع گر نخواهی خون شود بهر چه ناخن میزنی . مخلص کاشی (از آنندراج ). ◄ کنایه از اعتراض و ایراد کردن بر کسی . (آنندراج ) : تو چون گذر کنی آنجا به نظم رنگینم که مصرعش چمنی کرد و بیت بستانی ضمیر وی به من اینجا نشان دهد هر جا که ناخنی بزنی یا سری بجنبانی . عرفی (ازآنندراج ). ◄ ناخن خلانیدن . ناخن رساندن : شد از زخمه مضراب مطرب کبود ز ناخن زدن ناخنش گشت سود. طالب .