ناتراشیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناتراشیده . [ ت َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) ناتراش . چوب و غیر آن که تراشیده نشده باشد. (فرهنگ نظام ). ناهموار. (آنندراج ). تراشیده نشده . ناسترده . جلا داده نشده . (ناظم الاطباء). نتراشیده . زبر. ناهموار. ناصاف : ز آرزوی خاطب او ناتراشیده درخت هر زمان اندرمیان بوستان منبر شود. فرخی . ◄ کنایه از مردم درشت و ناهموار و ناقبول و بی اصول و بی ادب . (برهان قاطع). بی ادب . (آنندراج ). مردم درشت ناهموار و ناقبول و بی اصول و بی ادب . (ناظم الاطباء). نافرهخته . تربیت ندیده . غیرمثقف . بی ادب . (تعلیقات فروزانفر بر معارف بهأولد) : که به هر آسیبی از قرارگاهی برمیت و برویت [ برمید و بروید ] ناتراشیده مانیت [ مانید ] و آنگاه کدام درگاه را رویت [ روید ] که آسیب تراش به شما نیاید. (معارف بهأولد ج ٤ ص ٧٧ چ فروزانفر). ◄ چیز درشت و ناملایم . (انجمن آرا). ناهموار. ناملایم . ناملایم طبع. نسنجیده . نسخته . ناسازگار. ناموافق : به یک ناتراشیده در مجلسی برنجد دل هوشمندان بسی . سعدی . ◄ ناتراش . آدم کلفت و بلند بی اندام . (فرهنگ نظام ).