نابالغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لِ) [ فا - ع. ] (ص.)<BR>۱- آن که به سن بلوغ نرسیده.<BR>۲- آن که قوة تشخیص و تمیز ندارد، ساده لوح.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) [ فا - ع. ] (ص.) ۱- آن که به سن بلوغ نرسیده. ۲- آن که قوه تشخیص و تمیز ندارد، ساده لوح.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نابالغ.[ ل ِ ] (ص مرکب ) کودک . آن که هنوز به سن تمیز نرسیده باشد. (آنندراج ). نارسیده . کودکی که به سن بلوغ و رشد نرسیده باشد. (ناظم الاطباء). صغیر. خواب نادیده . به حد مردان نرسیده . به حد زنان نرسیده : شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت . سعدی . یکی تشنه میگفت و جان می سپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه سیراب و چه تشنه لب . سعدی (بوستان ). ◄ نادان . ساده لوح . که قوه ٔ تشخیص ندارد. که صاحب تمیز نیست : همه گفتند کاین خیال بد است قول نابالغان بی خرد است . نظامی . چو با او ساختی نابالغی جنگ ببالغتر کسی برداشتی سنگ . نظامی .
واژگان فارسی سره واژهدان
نارس، ناپخته، کم سال
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی