میلک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میلک . [ ل َ ] (اِ مرکب ) پارچه ای که از شهر نوشاد آرند. (غیاث ) (آنندراج ). پارچه ای است ستبر. (یادداشت لغت نامه ) : طبع صوفی کرد او را به میلکی خشنود کردند. (نظام قاری ص ١٤٠). میلک و میخک و کرباس و قدک در کارند. تا تو رختی به بر آری و به غفلت ندری . نظام قاری . ارمک و قطنی عین البقر و رومی باف میله ٔ میلک و لالائی بی حد و شمار. نظام قاری . بر جامه ٔ کتان بهاری چه اعتماد میلک مگر به بقچه ٔ خاص شما رود. نظام قاری . ای که میلک جهت جامه نخواهی که قوی است کاش می بود به درزیت از این جامه هزار. نظام قاری . مرا چون درآجیده میلک نهند به بخت من انگشت کاری کنند. نظام قاری . یارب این نو خلعتان با میلک و میخک رسان کاین تکبر از قبای صوف و دیبا می کنند. نظام قاری . برد و میلک خاص و میخک، قیف و قطنی گو برو صوف گوبازآ که قاری ترک این شش می کند. نظام قاری .
میلک . [ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودبار بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین واقعدر ٣٨هزارگزی شمال باختری معلم کلایه . با ٢٠٢ تن سکنه . آب آن از چشمه و راه آن مالرو است . زیارتگاهی به نام اسماعیل دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).
میلک . [ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مزارعی بخش برازجان شهرستان بوشهر واقع در ٣٩هزارگزی شمال برازجان با ١٠٧ تن سکنه . آب آن از چاه و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٧). قریه ای است به پنج فرسنگی میانه ٔ جنوب و مغرب خشت . (فارسنامه ٔ ناصری ).