میز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) بول، شاش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) وسیلهای دارای چهار پایه که بر روی آن لوازم تحریر میگذارند و چیز مینویسند یا ظرف غذا چینند و جز آن. ؛ ~گرد الف - جلسه مذاکرهای که در آن هر یک از شرکت کنندگان اجازه دارد در بحث شرکت کند و نظر خود را بیان دارد. ب - (کن.) مقام، مسند.
(اِ.) بول، شاش.
(ص. اِ.) ۱- مهمان. ۲- اسباب مهمانی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
میز. [ م َ ] (ع مص ) جدا کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ص ٩٧). ◄ فضیلت دادن بعض چیز را بر بعضی . ◄ از جایی به جایی رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
میز. [م ِ ی َزز ] (ع ص ) مَیِّز . مرد سخت پی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
میز. [ م َ ] (ع ص ) مردسخت پی . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) . رجوع به ماده ٔ بالا شود.
مترادف و متضاد واژهدان
کرسی ادرار، بول، پیشاب
فرهنگ طیفی واژهدان
سهپایه، عسلی، میزتحریر سندان، چرخدستی، پاسنگ، سکو، منبر، وسائل مسجد رومیزی، سفره، خوان، بزم
واژگان فارسی سره واژهدان
ماز